بنام عشق و محبت و خدمت
دوست دارم شب را با غم سر کنم
دفترم با اشک چشمان تر کنم
نام آن دفتر کنم دیوان عشق
عشق را عنوان آن دفتر کنم
دل اسیر زلف جانان گشت چون دیوانه بود
کی به زنجیر افتادی دل , اگر فرزانه بود
منت از پیمانه دارم ز آنکه از غمها رهد
آنکه بی خود کرد یکساعت مرا, پیمانه بود
تا سحر شمع و من و پروانه با هم سوختیم
آنکه بر مقصود نایل شد سحر , پروانه بود
ما را میان خلق رسوا کردی ای دل
غافل مرا از فکر فردا کردی ای دل
تا از کجا ما را تو پیدا کردی ای دل
روزم سیه , حالم تبه کردی تو کردی
ای دل بسوزی هر گنه کردی تو کردی
ای دل بلا ,ای دل بلا , ای دل بلایی
ای دل سزاواری که دائم مبتلایی
از مایی آخر خصم جان ما چرایی
دیوانه جان آخر چه ای کار کجایی
مجنون شوی دیوانه ام کردی تو کردی
از خویشتن بیگانه ام کردی تو کردی
يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
گفت : يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق ، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ، من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آوارهي صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
بميريد، بميريد در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
بميريد، بميريد وز اين مرگ مترسيد
کاز اين خاک برآييد سماوات بگيريد
يکي تيشه بگيريد پي حفره زندان
چو زندان بشکستيد همه شاه و اميريد
بميريد بميريد، بميريد وز اين ابر برآييد
چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد
در بدر هميشگي كولي صد ساله منم
خاك تمام جادههاست جامه كهنه تنم
هزار راه رفتهام هزار زخم خوردهام
تا تو مرا زنده كني هزار بار مردهام
شب از سرم گذشته بود در شب من شعله زدي
براي تطهير تنم صاعقه وار آمدي
قلندرم، قلندرم گم شده دربدرم
فروتر از خاك زمين از آسمان فراترم
قلندرانه سوختم لب از گلايه دوختم
برهنگي خريدم و خرقه تن فروختم
هوا شدي نفس شدم تيشه زدي ريشه شدم
آب شدي عطش شدم سنگ زدي شيشه شدم
تُهي ز قهر و كين شدم برهنه چون زمين شدم
مرا تو خواستي اينچنين ببين كه اينچنين شدم
سپردهام تن به زمين خون به رگ زمان شدم
سايه صفت در پي تو راهي لامكان شدم
هيچ شدم تا كه شوم سايه تو وقت سفر
مرا به خويشتن بخوان به باغ آيينه ببر
قلندرم، قلندرم گم شده دربدرم
فروتر از خاك زمين از آسمان فراترم
کنار آب و پای بيد و طبع شعر و ياری خوش
معاشر دلبری شيرين و ساقی گلعذاری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت میدانی
گوارا بادت اين عشرت که داری روزگاری خوش
هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باريست
سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش
عروس طبع را زيور ز فکر بکر میبندم
بود کز دست ايامم به دست افتد نگاری خوش
شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلی بستان
که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش
میای در کاسه چشم است ساقی را بناميزد
که مستی میکند با عقل و میبخشد خماری خوش
به غفلت عمر شد حافظ بيا با ما به ميخانه
که شنگولان خوش باشت بياموزند کاری خوش
به قول افلکی روزی مولانا بر استری راهوار نشسته و گروهی از طالبان علم در رکاب او حرکت می کردند ـ ناگاه شمس الدین تبریزی پیش وی آمده پرسید: آیا یزید بزرگتر است یا محمد ؟ مولانا گفت وی را با ابویزید چه نسبت محمد خاتم پیغمبران است ـ شمس الدین گفت : پس چرا محمد میگوید : ما عرفناک حق معرفتک یعنی خدایا ما ترا بدانگونه که شایسته تواست ترانشناختیم ـ باز یزد گفت: سبحانی ما اعظم شانی یعنی من پاک و ستوده ام و چه مقام و شان والایی دارم ـ مولانا از هیبت این سوال بیفتاد و از هوش رفت و چون به هوش آمد دست شمس ادین بگرفت و همچنان پیاده به مدرسه خود آورد و او را به حجره خویش برد و در آنجا چهل روز با وی خلوت کرد ـ مطابق روایت فریدون سپهسالار مدت شش ماه مولانا و شمس در حجره صلاح ادین زرکوب چله گرفتند ـ از این تاریخ تغیر نمایانی در حال مولانا پیدا شد این بود که تا آن وقت از سماع احتراز مینمود ولی از آن گاه بدون سماع آرام نمی گرفت و درس و بحث را یکباره کنار گذاشت ـ
سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــیکـنی
جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــیکـنی
زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــینـهی
درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــیکـنی
عهد هر آنچه میکنی وعده به هر که میدهی
عـهـــد ز یــاد مــیبــری وعــده وفـــا نـمـیکـنی
تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم
هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا زانـکه خطـا نمیکنی
آلــوده غمـــم بميـم شستشــــو کنــيد
جام لبــالب مــی از آن دستــم آرزوست
بهـر خــدا شفـاعـت من نزد او کنيـد
چون مست ميشويد ز شرب مدام دوست
مستـی بنـــده هــم بدعـا آرزو کنيــد
ابريـق مــی دهيــد مـرا تا وضــو کنــم
در سجـده ام بجانـب ميخـانه رو کنيــد
بيمــار چـون شـوم ببـريدم به ميکــــده
از بهــر صحتــٌم به خـم می فروکنيـــد
از خويش چون روم بمی ام باز آوريد
آيـم بخويـش با ز می ام در گلو کنيــد
وقـت رحيـل سوی من آريد سـاغــــری
رنگم چـوزرد شـد بمی ام سرخ رو کنيد
تابوت من زتاک و کفن هم زبرگ تاک
در ميکـده ببـاده مـــرا شستشــــــــو کنيد
تا زنــده ام نميــروم از ميکده بـــــرون
بعد از وفــات نيـز بـدان سـوم رو کنيـد
در خاکدان مـن بگـذاريد يکی دو خـــم
دفنــم چو ميکنيــــــد می ام در گلو کنيـد
از مـرقدم بميکـــده ها جوی ها کنيــــد
از هـر خم و سبـوی رهـی هم بجو کنيـد
دردی کشــان ز هم چو بپاشد وجود من
در گـردن شمــا که ز خـاکم سبـــو کنيـــد
نايــد بغيـر ريزه خـم يا سبـو بدســــــت
هـر چنـد خاکــدان مـرا جست و جو کنيــد
بی بادگــان چو مستيتـان آرزو شـــــود
آئيــد و خاک مقبـرهء( فيـــــــض )بو کنيــد
اين ترانه بوي نان نمي دهد
بوي حرف ديگران نمي دهد
سفره دلم دوباره باز شد
سفره اي كه بوي نان نمي دهد
نامه اي ساده و صميمي است
بوي شعر و داستان نمي دهد
:...
با سلام و آرزوي طول عمركه زمانه اين زمان نمي دهد
كاش اين زمانه زير و رو شود
روي خوش به ما نمي دهد
يك وجب زمين براي باغچه
يك دريچه آسمان نمي دهد
وسعتي به قدر جاي ما دو تن
گر زمين دهد زمان نمي دهد
فرصتي براي دوست داشتن
نوبتي به عاشقان نمي دهد
هيچ كس برايت از صميم دل
دست دوستي تكان نمي دهد
هيچ كس به غير ناسزا تو را
هديه اي به رايگان نمي دهد
كس ز فرط هاي و هوي گرگ و ميش
دل به هي هي شبان نمي دهد
جز دلت كه قطره اي است بي كران
كس نشان ز بيكران نمي دهد
عشق نام بي نشانه است و كس
نام ديگري بدان نمي دهد
جز تو هيچ ميزبان مهربان
نان و گل به ميهمان نمي دهد
نا اميدم از زمين و از زمان
پاسخم نه اين نه آن ... نمي دهد
پاره هاي اين دل شكسته را
گريه هم دوباره جان نمي دهد
خواستم كه با تو درد دل كنم
گريه ام ولي امان نمي دهد
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
مرحبا ای پيک مشتاقان بده پيغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر اميد دانهای افتادهام در دام دوست
سر ز مستی برنگيرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل يک جرعه خورد از جام دوست
بس نگويم شمهای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست
گر دهد دستم کشم در ديده همچون توتيا
خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست
ميل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآيد کام دوست
حافظ اندر درد او میسوز و بیدرمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بیآرام دوست
«روزي قبل از آغاز مراسم دعا (باجان)، زناني كه در آنجا حاضر بودند به صحبت مشغول بودند و يكي از آنان گفت برخي فكر ميكنند كه بابا دارد آنها را بازي ميدهد و در واقع، باباي ديگري در روستاي شردي وجود داشت كه داراي قدرتهاي فوقانساني بود. ناگهان صداي سوآمي شنيدهشد كه گفت “باباي ديگري ظهور خواهدكرد”. بعدها او براي مادرم يك گردنآويز خلق كرد كه روي آن عكسي از هر سه بابا حك شدهبود. اين گردنآويز هنوز در خانة مادرم نگهداري ميشود
روشن از پرتو رويت نظری نيست که نيست
منت خاک درت بر بصری نيست که نيست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
سر گيسوی تو در هيچ سری نيست که نيست
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نيست که نيست
تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردی
سيل خيز از نظرم رهگذری نيست که نيست
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنيدم سحری نيست که نيست
من از اين طالع شوريده برنجم ور نی
بهره مند از سر کويت دگری نيست که نيست
از حيای لب شيرين تو ای چشمه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نيست که نيست
مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نيست که نيست
شير در باديه عشق تو روباه شود
آه از اين راه که در وی خطری نيست که نيست
آب چشمم که بر او منت خاک در توست
زير صد منت او خاک دری نيست که نيست
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نيست که نيست
غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نيست که نيست
میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران
باده در ساغر کنید ، توبه ای دیگر کنید
خرقه از بر در کنید ، توبه ها را بشکنید ...
توبه ها را بشکنید آمد بهاران
یادی از آیین بسطانی کنید ، مست پنهانی کنید
تا سحر پیمانه گردانی کنید ، مست پنهانی کنید
تا سحر معشوقه بازی های عرفانی کنید ، مست پنهانی کنید ...
مست پنهانی کنید ... مست پنهانی کنید
همچون خماران ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران ...
عاشقان غوقا کنید ، در دل شیدا کنید
یک نفس گر می توان ساغر زدن ، پس چرا اندیشه فردا کنید ...
غصه از سر وا کنیم ، پیمانه را احیا کنید ...
ای بی قراران ...
ما را که به جز توبه شکستن هنری نیست
با زاهد بی مایه نشستن ثمری نیست
برخیز جز این چاره نداری که در این حال
جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست ...
ما خانه بدوشیم ، ما باده فروشیم
جز باده ننوشیم ننوشیم ننوشیم
ما حلقه به دوش حلقه به دوش حلقه به دوشیم
در کلبه ما ، سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست
در حلقه ما ، جنگ و نزائی به سر شاه و گدا نیست
ما مطرب عشقیم ...
در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست ...
ای زاهد دیوانه ، وا کن در میخانه
مِی زن دو سه پیمانه که ما خورده می و رفته ز هوشیم
باده بده ، باده بده ، باده بده ، باده بنوشیم ...
جشن شب یلدا، همانند جشنهایی همچون نوروز و مهرگان، پس از تازش اسکندر، تازیان، و مغولها پابرجا مانده است و در تک تک خانه های ایرانیان راستین با گردآمدن خانواده ها به دور هم برگزار میشود.
فردوسی بزرگ در شاهنامه میگوید:
نباشد بهار و زمستان پدید **** نیارند هنگام رامش نوید
از این بیت میتوان پی برد که در سرزمینهايی بجز ایران آغاز فصل ها را نمیدانستند اما ایرانیان در آن زمان به این دانش دست پیدا کرده بودند.
در زمان تاختن تازیان به ایران گاهشماری ایرانیان که بر پایه ی خورشید بود، به گاهشماری بر پایه ی ماه دیگرگون شد، اما پس از چندی خیام بروی کار آمد و این گاشماری خورشیدی را دوباره بنیان نهاد تا باز جشنهای ما زنده باشند و ما آنها را برگزار کنیم.
وادی اول: طلب
چون فرو آیی به وادی طلب / پیشت آید هر زمانی صد تعب
چون نماند هیچ معلومت به دست/ دل بباید پاک کرد از هرچ هست
چون دل تو پاک گردد از صفات / تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
چون شود آن نور بر دل آشکار / در دل تو یک طلب گردد هزار
وادی دوم: عشق
بعد ازین، وادی عشق آید پدید / غرق آتش شد، کسی کانجا رسید
کس درین وادی بجز آتش مباد/ وانک آتش نیست، عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود/ گرمرو، سوزنده و سرکش بود
گر ترا آن چشم غیبی باز شد / با تو ذرات جهان همراز شد
ور به چشم عقل بگشایی نظر / عشق را هرگز نبینی پا و سر
مرد کارافتاده باید عشق را/ مردم آزاده باید عشق را
وادی سوم: معرفت
بعد از آن بنمایدت پیش نظر / معرفت را وادیی بی پا و سر
سیر هر کس تا کمال وی بود/ قرب هر کس حسب حال وی بود
معرفت زینجا تفاوت یافتست/ این یکی محراب و آن بت یافتست
چون بتابد آفتاب معرفت / از سپهر این ره عالیصفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش/ بازیابد در حقیقت صدر خویش
وادی چهارم: استغنا
بعد ازین، وادی استغنا بود/ نه درو دعوی و نه معنی بود
هفت دریا، یک شمر اینجا بود / هفت اخگر، یک شرر اینجا بود
هشت جنت، نیز اینجا مردهایست/ هفت دوزخ، همچو یخ افسردهایست
هست موری را هم اینجا ای عجب/ هر نفس صد پیل اجری بی سبب
تا کلاغی را شود پر حوصله/ کس نماند زنده، در صد قافله
گر درین دریا هزاران جان فتاد / شبنمی در بحر بیپایان فتاد[۲]
وادی پنجم: توحید
بعد از این وادی توحید آیدت / منزل تفرید و تجرید آیدت
رویها چون زین بیابان درکنند / جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی/ آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام/ آن یک اندر یک، یکی باشد تمام
نیست آن یک کان احد آید ترا / زان یکی کان در عدد آید ترا
چون برون ست از احد وین از عدد / از ازل قطع نظر کن وز ابد
چون ازل گم شد، ابد هم جاودان / هر دو را کس هیچ ماند در میان
چون همه هیچی بود هیچ این همه/ کی بود دو اصل جز پیچ این همه
وادی ششم: حیرت
بعد ازین وادی حیرت آیدت/ کار دایم درد و حسرت آیدت
مرد حیران چون رسد این جایگاه/ در تحیر مانده و گم کرده راه
هرچه زد توحید بر جانش رقم / جمله گم گردد ازو گم نیز هم
گر بدو گویند: مستی یا نهای؟/ نیستی گویی که هستی یا نهای
در میانی؟ یا برونی از میان؟ / بر کناری؟ یا نهانی؟ یا عیان؟
فانیی؟ یا باقیی؟ یا هر دویی؟/ یا نهی هر دو توی یا نه توی
گوید اصلا میندانم چیز من/ وان ندانم هم، ندانم نیز من
عاشقم، اما، ندانم بر کیم / نه مسلمانم، نه کافر، پس چیم؟
لیکن از عشقم ندارم آگهی / هم دلی پرعشق دارم، هم تهی
وادی هفتم: فقر و فنا
بعد ازین وادی فقرست و فنا/ کی بود اینجا سخن گفتن روا؟
صد هزاران سایهٔ جاوید، تو / گم شده بینی ز یک خورشید، تو
هر دو عالم نقش آن دریاست بس/ هرکه گوید نیست این سوداست بس
هرکه در دریای کل گمبوده شد/ دایما گمبودهٔ آسوده شد
گم شدن اول قدم، زین پس چه بود؟/ لاجرم دیگر قدم را کس نبود
عود و هیزم چون به آتش در شوند/ هر دو بر یک جای خاکستر شودند
این به صورت هر دو یکسان باشدت/ در صفت فرق فراوان باشدت
گر، پلیدی گم شود در بحر کل/ در صفات خود فروماند به ذل
لیک اگر، پاکی درین دریا بود / او چو نبود در میان زیبا بود
نبود او و او بود، چون باشد این؟ / از خیال عقل بیرون باشد این
فریدالدین عطار نیشابوری
هاتفی از گوشه ميخانه دوش
گفت ببخشند گنه می بنوش
لطف الهی بکند کار خويش
مژده رحمت برساند سروش
اين خرد خام به ميخانه بر
تا می لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بيشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه دانی خموش
گوش من و حلقه گيسوی يار
روی من و خاک در می فروش
رندی حافظ نه گناهيست صعب
با کرم پادشه عيب پوش
داور دين شاه شجاع آن که کرد
روح قدس حلقه امرش به گوش
ای ملک العرش مرادش بده
و از خطر چشم بدش دار گوش