تبليغاتX
لا اله الا هو

دوست دارم شب را با غم سر کنم

دفترم با اشک چشمان تر کنم

نام آن دفتر کنم دیوان عشق

عشق را عنوان آن دفتر کنم

نوشته شده توسط Farid در 88/03/05 |

دل اسیر زلف جانان گشت چون دیوانه بود

کی به زنجیر افتادی دل , اگر فرزانه بود

منت از پیمانه دارم ز آنکه از غمها رهد

آنکه بی خود کرد یکساعت مرا, پیمانه بود

تا سحر شمع و من و پروانه با هم سوختیم

آنکه بر مقصود نایل شد سحر , پروانه بود

نوشته شده توسط Farid در 88/03/05 |
بس در سر زلف بتان جا کردی ای دل

ما را میان خلق رسوا کردی ای دل

غافل مرا از فکر فردا کردی ای دل

تا از کجا ما را تو پیدا کردی ای دل

روزم سیه , حالم تبه کردی تو کردی

ای دل بسوزی هر گنه کردی تو کردی

ای دل بلا ,ای دل بلا , ای دل بلایی

ای دل سزاواری که دائم مبتلایی

از مایی آخر خصم جان ما چرایی

دیوانه جان آخر چه ای کار کجایی

مجنون شوی دیوانه ام کردی تو کردی

از خویشتن بیگانه ام کردی تو کردی

نوشته شده توسط Farid در 88/03/05 |

گر چه مستیم و خرابیــم چو شبهای دگـــــــر

باز کن ساقــــــــــی مجلس سر مینای دگــــر

امشبـــــــی را که در آنیم غنیمت شمــــــریم

شاید ای جان نـــــرسیدیم به فردایی دگـــــــر

عهد کردم که دگر" می" نخورم در همه عمر

بجـــز از امشب و فردا شب و شبهای دگـــــر

نوشته شده توسط Farid در 88/03/05 |

يک شبي مجنون نمازش را شکست

بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او

پر زليلا شد دل پر آه او

گفت : يا رب از چه خوارم کرده اي

بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي

وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني

دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق ، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلاي تو ، من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم

در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي

من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم

صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهي صحرا نشد

گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت

غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي

ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني

در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو ليلا کشته در راهت کنم

نوشته شده توسط Farid در 88/02/30 |
پرواز ملکوتی حضرت حاج سید علی اشرف صادقی را به اطلاع تمام حق پرستان و حقیقت جویان میرساند .

نوشته شده توسط Farid در 88/01/25 |

بميريد، بميريد در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد

بميريد، بميريد وز اين مرگ مترسيد
کاز اين خاک برآييد سماوات بگيريد

يکي تيشه بگيريد پي حفره زندان
چو زندان بشکستيد همه شاه و اميريد

بميريد بميريد، بميريد وز اين ابر برآييد
چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد

نوشته شده توسط Farid در 88/01/16 |

در بدر هميشگي كولي صد ساله منم
خاك تمام جاده‌هاست جامه كهنه تنم

هزار راه رفته‌ام هزار زخم خورده‌ام
تا تو مرا زنده كني هزار بار مرده‌ام

شب از سرم گذشته بود در شب من شعله زدي
براي تطهير تنم صاعقه ‌وار آمدي

قلندرم، قلندرم گم شده دربدرم
فروتر از خاك زمين از آسمان فراترم

قلندرانه سوختم لب از گلايه دوختم
برهنگي خريدم و خرقه تن فروختم

هوا شدي نفس شدم تيشه زدي ريشه شدم
آب شدي عطش شدم سنگ زدي شيشه شدم


تُهي ز قهر و كين شدم برهنه چون زمين شدم
مرا تو خواستي اينچنين ببين كه اينچنين شدم

سپرده‌ام تن به زمين خون به رگ زمان شدم
سايه صفت در پي تو راهي لامكان شدم

هيچ شدم تا كه شوم سايه تو وقت سفر
مرا به خويشتن بخوان به باغ آيينه ببر

قلندرم، قلندرم گم شده دربدرم
فروتر از خاك زمين از آسمان فراترم

نوشته شده توسط Farid در 88/01/16 |
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم       نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم 
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم       شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم 
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد       دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم 
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی       که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم 
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم       که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم 
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب       که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم 
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم       که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم 
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت       که تندرست ملامت کند چو من بخروشم 
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن       سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم 
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل       و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

نوشته شده توسط Farid در 88/01/08 |

کنار آب و پای بيد و طبع شعر و ياری خوش

معاشر دلبری شيرين و ساقی گلعذاری خوش

الا ای دولتی طالع که قدر وقت می‌دانی

گوارا بادت اين عشرت که داری روزگاری خوش

هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باريست

سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش

عروس طبع را زيور ز فکر بکر می‌بندم

بود کز دست ايامم به دست افتد نگاری خوش

شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلی بستان

که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش

می‌ای در کاسه چشم است ساقی را بناميزد

که مستی می‌کند با عقل و می‌بخشد خماری خوش

به غفلت عمر شد حافظ بيا با ما به ميخانه

که شنگولان خوش باشت بياموزند کاری خوش

نوشته شده توسط Farid در 88/01/08 |
شمس الدین تبریزی محمد بن ملک داد صبح روز شنبه 26 جمادی الاخر سال 642 به شهر قونیه در آمد و در کاروانسرای شکر فروشان حجره ای بگرفت و خود را به مشابه یک سودا گر در آورد ـ

به قول افلکی روزی مولانا بر استری راهوار نشسته و گروهی از طالبان علم در رکاب او حرکت می کردند ـ ناگاه شمس الدین تبریزی پیش وی آمده پرسید: آیا یزید بزرگتر است یا محمد ؟ مولانا گفت وی را با ابویزید چه نسبت محمد خاتم پیغمبران است ـ شمس الدین گفت : پس چرا محمد میگوید : ما عرفناک حق معرفتک یعنی خدایا ما ترا بدانگونه که شایسته تواست ترانشناختیم ـ باز یزد گفت: سبحانی ما اعظم شانی یعنی من پاک و ستوده ام و چه مقام و شان والایی دارم ـ مولانا از هیبت این سوال بیفتاد و از هوش رفت و چون به هوش آمد دست شمس ادین بگرفت و همچنان پیاده به مدرسه خود آورد و او را به حجره خویش برد و در آنجا چهل روز با وی خلوت کرد ـ مطابق روایت فریدون سپهسالار مدت شش ماه مولانا و شمس در حجره صلاح ادین زرکوب چله گرفتند ـ از این تاریخ تغیر نمایانی در حال مولانا پیدا شد این بود که تا آن وقت از سماع احتراز مینمود ولی از آن گاه بدون سماع آرام نمی گرفت و درس و بحث را یکباره کنار گذاشت ـ

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط Farid در 87/12/27 |

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی

جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــی‌کـنی

زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــی‌نـهی

درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــی‌کـنی

عهد هر آنچه می‌کنی وعده به هر که می‌دهی

عـهـــد ز یــاد مــی‌بــری وعــده وفـــا نـمـی‌کـنی

تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم

هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا زانـکه خطـا نمی‌کنی

نوشته شده توسط Farid در 87/12/27 |
ياران ِمَيـم ز بهـر خـدا در گلــو کنيــــد

آلــوده غمـــم بميـم شستشــــو کنــيد

جام لبــالب مــی از آن دستــم آرزوست

بهـر خــدا شفـاعـت من نزد او کنيـد

چون مست ميشويد ز شرب مدام دوست

مستـی بنـــده هــم بدعـا آرزو کنيــد

ابريـق مــی دهيــد مـرا تا وضــو کنــم

در سجـده ام بجانـب ميخـانه رو کنيــد

بيمــار چـون شـوم ببـريدم به ميکــــده

از بهــر صحتــٌم به خـم می فروکنيـــد

از خويش چون روم بمی ام باز آوريد

آيـم بخويـش با ز می ام در گلو کنيــد

وقـت رحيـل سوی من آريد سـاغــــری

رنگم چـوزرد شـد بمی ام سرخ رو کنيد 

تابوت من زتاک و کفن هم زبرگ تاک

در ميکـده ببـاده مـــرا شستشــــــــو کنيد

تا زنــده ام نميــروم از ميکده بـــــرون

بعد از وفــات نيـز بـدان سـوم رو کنيـد

در خاکدان مـن بگـذاريد يکی دو خـــم

دفنــم چو ميکنيــــــد می ام در گلو کنيـد

از مـرقدم بميکـــده ها جوی ها کنيــــد 

از هـر خم و سبـوی رهـی هم بجو کنيـد

دردی کشــان ز هم چو بپاشد وجود من

در گـردن شمــا که ز خـاکم سبـــو کنيـــد

نايــد بغيـر ريزه خـم يا سبـو بدســــــت

هـر چنـد خاکــدان مـرا جست و جو کنيــد

بی بادگــان چو مستيتـان آرزو شـــــود

آئيــد و خاک مقبـرهء( فيـــــــض )بو کنيــد

نوشته شده توسط Farid در 87/12/24 |

اين ترانه بوي نان نمي دهد

بوي حرف ديگران نمي دهد

سفره دلم دوباره باز شد

سفره اي كه بوي نان نمي دهد

نامه اي ساده و صميمي است

بوي شعر و داستان نمي دهد :

... با سلام و آرزوي طول عمر

كه زمانه اين زمان نمي دهد

كاش اين زمانه زير و رو شود

روي خوش به ما نمي دهد

يك وجب زمين براي باغچه

يك دريچه آسمان نمي دهد

وسعتي به قدر جاي ما دو تن

گر زمين دهد زمان نمي دهد

فرصتي براي دوست داشتن

نوبتي به عاشقان نمي دهد

هيچ كس برايت از صميم دل

دست دوستي تكان نمي دهد

هيچ كس به غير ناسزا تو را

هديه اي به رايگان نمي دهد

كس ز فرط هاي و هوي گرگ و ميش

دل به هي هي شبان نمي دهد

جز دلت كه قطره اي است بي كران

كس نشان ز بيكران نمي دهد

عشق نام بي نشانه است و كس

نام ديگري بدان نمي دهد

جز تو هيچ ميزبان مهربان

نان و گل به ميهمان نمي دهد

نا اميدم از زمين و از زمان

پاسخم نه اين نه آن ... نمي دهد

پاره هاي اين دل شكسته را

گريه هم دوباره جان نمي دهد

خواستم كه با تو درد دل كنم

گريه ام ولي امان نمي دهد

نوشته شده توسط Farid در 87/11/19 |

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

نوشته شده توسط Farid در 87/11/19 |

مرحبا ای پيک مشتاقان بده پيغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من

بر اميد دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست

سر ز مستی برنگيرد تا به صبح روز حشر

هر که چون من در ازل يک جرعه خورد از جام دوست

بس نگويم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنک

دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در ديده همچون توتيا

خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

ميل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآيد کام دوست

حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز

زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

نوشته شده توسط Farid در 87/10/15 |
ولادت:
عباس بن على بن ابى طالب (عليهم السلام) مُكنى به ابوالفضل ومادرش فاطمه كلابيه مكناة به ام البنين مىباشد. در سال 26 هجرى متولد شد.آن حضرت را سقا و قمر بنى هاشم و صاحب لواء الحسين لقب داده اند .
سيره :
در مقاتل آمده است : عباس (عليه السلام) مردى خوش قامت بود وهنگام سوار شدن بر اسب هاى بلند قامت پاهايش بر زمين مىكشيد ، به فرموده امام صادق (عليه السلام) وى داراى بصيرت و خردى نافذ و ايمانى استوار بوده.شخصيتى كه لشكر دشمن در واقعه كربلا آن جناب را ركن بزرگ سپاه امام حسين (عليه السلام) مىدانسته و لذا به عناوين مختلف تلاش مىكرده كه او را از امام جدا سازند كه گاهى عبداللّه بن حزام را به عنوان اخذ امان نامه از ابن زياد جهت او وادار مىكرده كه وى را به آن سوى بكشند، و روزى شمربن ذى الجوشن بلحاظ قرابتى كه با آن جناب داشته صدا زده: خواهر زاده هايم، عباس و برادرانش كجايند؟ امّا حضرت ابوالفضل(عليه السلام) آگاه تر از اين بود كه به اين امور اعتنا كند و اين نداها را پاسخ دهد.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط Farid در 87/10/15 |
پرتوى از سيره و سيماى سالار شهيدان(عليه السلام)
ميلاد با بركت حضرت ابى عبداللّه الحسين(عليه السلام)، دومين فرزند امام على و فاطمه زهرا(عليهما السلام) بنا بر مشهور، روز سوم شعبان سال چهارم هجرى در مدينه بوده است.پس از ولادت، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نام وى را «حسين» گذاشت، آن گاه او را بوسيد و گريست و فرمود: تو را مصيبتى عظيم در پيش است، خداوندا! كشنده او را لعنت كن! آن حضرت به مصباح الهدى و سفينة النّجاة و سيّد الشّهداء و ابوعبداللّه معروف است.مسعودى مىنويسد: امام حسين(عليه السلام) مدّت هفت سال با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)بود و در اين مدّت، آن حضرت خود متصدّى غذا دادن و علم و ادب آموختن به امام حسين(عليه السلام)بود.شدّت علاقه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به حسين(عليه السلام) به قدرى بود كه كوچكترين ناراحتى او را نمىتوانست تحمّل كند.روزى پيامبر از در خانه فاطمه(عليها السلام) مىگذشت، صداى گريه حسين را شنيد، وارد خانه شد و به دخترش فرمود: مگر نمىدانى كه گريه حسين در من چقدر مؤثّر است، آن گاه طفل را بوسيد و گفت:«خداوندا! من اين كودك را دوست دارم تو نيز او را دوست بدار.»حديث معروف «حُسَيْنٌ مِنّى وَ أَنـَا مِنْ حُسَيْن، أَحَبَّ اللّهُ مَنْ أَحَبَّ حُسَيْناً، حُسَيْنٌ سِبْطٌ مِنَ الاَْسْباطِ.»; يعنى: «حسين از من است و من از حسينم، خداوند دوست دارد كسى را كه حسين را دوست مىدارد، حسين سبطى از اسباط است.» موردِ قبول شيعه و سنّى است.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط Farid در 87/10/15 |
با وجود اينكه ساتيا ساي بابا اولين بار در ششم ماه جولاي سال 1963 بطور عمومي در سخنراني‏اش اعلام كرد كه بار ديگر در قرن بيست و يكم در ايالت كارناتاكا (ميسوره) متولد خواهدشد، اما چند سال قبل از آن، هنگامي كه هنوز در معبد قديمي روستاي پوتاپارتي (معبد پاتا) زندگي مي‏كرد نيز اين موضوع را به چند زن روستايي گفته‏بود يكي از مريدان او از ايالت آندراپرادش به نام خانم سوجاتا مي‏گويد:

«روزي قبل از آغاز مراسم دعا (باجان)، زناني كه در آنجا حاضر بودند به صحبت مشغول بودند و يكي از آنان گفت برخي فكر مي‏كنند كه بابا دارد آنها را بازي مي‏دهد و در واقع، باباي ديگري در روستاي شردي وجود داشت كه داراي قدرتهاي فوق‏انساني بود. ناگهان صداي سوآمي شنيده‏شد كه گفت “باباي ديگري ظهور خواهدكرد”. بعدها او براي مادرم يك گردن‏آويز خلق كرد كه روي آن عكسي از هر سه بابا حك شده‏بود. اين گردن‏آويز هنوز در خانة مادرم نگهداري مي‏شود


ادامه مطلب
نوشته شده توسط Farid در 87/10/07 |

روشن از پرتو رويت نظری نيست که نيست

منت خاک درت بر بصری نيست که نيست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری

سر گيسوی تو در هيچ سری نيست که نيست

اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب

خجل از کرده خود پرده دری نيست که نيست

تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردی

سيل خيز از نظرم رهگذری نيست که نيست

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند

با صبا گفت و شنيدم سحری نيست که نيست

من از اين طالع شوريده برنجم ور نی

بهره مند از سر کويت دگری نيست که نيست

از حيای لب شيرين تو ای چشمه نوش

غرق آب و عرق اکنون شکری نيست که نيست

مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبری نيست که نيست

شير در باديه عشق تو روباه شود

آه از اين راه که در وی خطری نيست که نيست

آب چشمم که بر او منت خاک در توست

زير صد منت او خاک دری نيست که نيست

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست

ور نه از ضعف در آن جا اثری نيست که نيست

غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است

در سراپای وجودت هنری نيست که نيست

نوشته شده توسط Farid در 87/10/07 |
توبه ها را بشکنید...

میخانه ها را وا کنید ای باده خواران

پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران

باده در ساغر کنید ، توبه ای دیگر کنید

خرقه از بر در کنید ، توبه ها را بشکنید ...

توبه ها را بشکنید آمد بهاران

یادی از آیین بسطانی کنید ، مست پنهانی کنید

تا سحر پیمانه گردانی کنید ، مست پنهانی کنید

تا سحر معشوقه بازی های عرفانی کنید ، مست پنهانی کنید ...

مست پنهانی کنید ... مست پنهانی کنید

همچون خماران ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران ...

عاشقان غوقا کنید ، در دل شیدا کنید

یک نفس گر می توان ساغر زدن ، پس چرا اندیشه فردا کنید ...

غصه از سر وا کنیم ، پیمانه را احیا کنید ...

ای بی قراران ...

ما را که به جز توبه شکستن هنری نیست

با زاهد بی مایه نشستن ثمری نیست

برخیز جز این چاره نداری که در این حال

جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست ...

ما خانه بدوشیم ، ما باده فروشیم

جز باده ننوشیم ننوشیم ننوشیم

ما حلقه به دوش حلقه به دوش حلقه به دوشیم

در کلبه ما ، سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست

در حلقه ما ، جنگ و نزائی به سر شاه و گدا نیست

ما مطرب عشقیم ...

در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست ...

ای زاهد دیوانه ، وا کن در میخانه

مِی زن دو سه پیمانه که ما خورده می و رفته ز هوشیم

باده بده ، باده بده ، باده بده ، باده بنوشیم ...

نوشته شده توسط Farid در 87/10/07 |
 جشن شب یلدا جشنی ست که از 7000 سال پیش تا کنون در ميان ایرانيان برگزار میشود. 7000 سال پیش نیاکان ما به دانش گاهشماری دست پیدا کردند و دریافتند که نخستین شب زمستان بلندترین شب سال است. در این جستار از سخنرانی دکتر جنیدی و دکتر کزاری برداشت هایی شده:

 جشن شب یلدا، همانند جشنهایی همچون نوروز و مهرگان، پس از تازش اسکندر، تازیان، و مغولها پابرجا مانده است و در تک تک خانه های ایرانیان راستین با گردآمدن خانواده ها به دور هم برگزار میشود.

فردوسی بزرگ در شاهنامه میگوید: 

نباشد بهار و زمستان پدید **** نیارند هنگام رامش نوید

  از این بیت میتوان پی برد که در سرزمینهايی بجز ایران آغاز فصل ها را نمیدانستند اما ایرانیان در آن زمان به این دانش دست پیدا کرده بودند.

 در زمان تاختن تازیان به ایران گاهشماری ایرانیان که بر پایه ی خورشید بود، به گاهشماری بر پایه ی ماه دیگرگون شد، اما پس از چندی خیام بروی کار آمد و این گاشماری خورشیدی را دوباره بنیان نهاد تا باز جشنهای ما زنده باشند و ما آنها را برگزار کنیم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط Farid در 87/09/30 |
گفت ما را هفت وادی در ره است  /چون گذشتی هفت وادی، درگه است 
هست وادی طلب آغاز کار / وادی عشق است از آن پس، بی کنار 
پس سیم وادی است آن معرفت/  پس چهارم وادی استغنا صفت 
هست پنجم وادی توحید پاک / پس ششم وادی حیرت صعب‌ناک 
هفتمین، وادی فقر است و فنا / بعد از این روی روش نبود تو را 
در کشش افتی، روش گم گرددت/  گر بود یک قطره قلزم گرددت 

وادی اول: طلب‏
چون فرو آیی به وادی طلب / پیشت آید هر زمانی صد تعب 
چون نماند هیچ معلومت به دست/  دل بباید پاک کرد از هرچ هست 
چون دل تو پاک گردد از صفات / تافتن گیرد ز حضرت نور ذات 
چون شود آن نور بر دل آشکار / در دل تو یک طلب گردد هزار 

وادی دوم: عشق‏
بعد ازین، وادی عشق آید پدید / غرق آتش شد، کسی کانجا رسید 
کس درین وادی بجز آتش مباد/  وانک آتش نیست، عیشش خوش مباد 
عاشق آن باشد که چون آتش بود/  گرم‌رو، سوزنده و سرکش بود 
گر ترا آن چشم غیبی باز شد / با تو ذرات جهان هم‌راز شد 
ور به چشم عقل بگشایی نظر / عشق را هرگز نبینی پا و سر 
مرد کارافتاده باید عشق را/  مردم آزاده باید عشق را 

وادی سوم: معرفت‏
بعد از آن بنمایدت پیش نظر / معرفت را وادیی بی پا و سر 
سیر هر کس تا کمال وی بود/  قرب هر کس حسب حال وی بود 
معرفت زینجا تفاوت یافت‌ست/  این یکی محراب و آن بت یافت‌ست 
چون بتابد آفتاب معرفت / از سپهر این ره عالی‌صفت 
هر یکی بینا شود بر قدر خویش/  بازیابد در حقیقت صدر خویش 

وادی چهارم: استغنا
بعد ازین، وادی استغنا بود/  نه درو دعوی و نه معنی بود 
هفت دریا، یک شمر اینجا بود / هفت اخگر، یک شرر اینجا بود 
هشت جنت، نیز اینجا مرده‌ای‌ست/  هفت دوزخ، همچو یخ افسرده‌ای‌ست 
هست موری را هم اینجا ای عجب/  هر نفس صد پیل اجری بی سبب 
تا کلاغی را شود پر حوصله/  کس نماند زنده، در صد قافله 
گر درین دریا هزاران جان فتاد / شبنمی در بحر بی‌پایان فتاد[۲] 

وادی پنجم: توحید
بعد از این وادی توحید آیدت / منزل تفرید و تجرید آیدت 
رویها چون زین بیابان درکنند / جمله سر از یک گریبان برکنند 
گر بسی بینی عدد، گر اندکی/  آن یکی باشد درین ره در یکی 
چون بسی باشد یک اندر یک مدام/  آن یک اندر یک، یکی باشد تمام 
نیست آن یک کان احد آید ترا / زان یکی کان در عدد آید ترا 
چون برون ست از احد وین از عدد / از ازل قطع نظر کن وز ابد 
چون ازل گم شد، ابد هم جاودان / هر دو را کس هیچ ماند در میان 
چون همه هیچی بود هیچ این همه/  کی بود دو اصل جز پیچ این همه 

وادی ششم: حیرت
بعد ازین وادی حیرت آیدت/  کار دایم درد و حسرت آیدت 
مرد حیران چون رسد این جایگاه/  در تحیر مانده و گم کرده راه 
هرچه زد توحید بر جانش رقم / جمله گم گردد ازو گم نیز هم 
گر بدو گویند: مستی یا نه‌ای؟/  نیستی گویی که هستی یا نه‌ای 
در میانی؟ یا برونی از میان؟ / بر کناری؟ یا نهانی؟ یا عیان؟ 
فانیی؟ یا باقیی؟ یا هر دویی؟/  یا نه‌ی هر دو توی یا نه توی 
گوید اصلا می‌ندانم چیز من/  وان ندانم هم، ندانم نیز من 
عاشقم، اما، ندانم بر کیم / نه مسلمانم، نه کافر، پس چیم؟ 
لیکن از عشقم ندارم آگهی / هم دلی پرعشق دارم، هم تهی 

وادی هفتم: فقر و فنا‏
بعد ازین وادی فقرست و فنا/  کی بود اینجا سخن گفتن روا؟ 
صد هزاران سایهٔ جاوید، تو / گم شده بینی ز یک خورشید، تو 
هر دو عالم نقش آن دریاست بس/  هرکه گوید نیست این سوداست بس 
هرکه در دریای کل گم‌بوده شد/  دایما گم‌بودهٔ آسوده شد 
گم ‌شدن اول قدم، زین پس چه بود؟/  لاجرم دیگر قدم را کس نبود 
عود و هیزم چون به آتش در شوند/  هر دو بر یک جای خاکستر شودند 
این به صورت هر دو یکسان باشدت/  در صفت فرق فراوان باشدت 
گر، پلیدی گم شود در بحر کل/  در صفات خود فروماند به ذل 
لیک اگر، پاکی درین دریا بود / او چو نبود در میان زیبا بود 
نبود او و او بود، چون باشد این؟ / از خیال عقل بیرون باشد این

فریدالدین عطار نیشابوری

نوشته شده توسط Farid در 87/09/30 |

هاتفی از گوشه ميخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف الهی بکند کار خويش

مژده رحمت برساند سروش

اين خرد خام به ميخانه بر

تا می لعل آوردش خون به جوش

گر چه وصالش نه به کوشش دهند

هر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بيشتر از جرم ماست

نکته سربسته چه دانی خموش

گوش من و حلقه گيسوی يار

روی من و خاک در می فروش

رندی حافظ نه گناهيست صعب

با کرم پادشه عيب پوش

داور دين شاه شجاع آن که کرد

روح قدس حلقه امرش به گوش

ای ملک العرش مرادش بده

و از خطر چشم بدش دار گوش

نوشته شده توسط Farid در 87/09/27 |
عید غدیر خم را به تمام حق پرستان و علی دوستان تبریک میگویم .
نوشته شده توسط Farid در 87/09/27 |