بنام عشق و محبت و خدمت
مرحبا ای پيک مشتاقان بده پيغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر اميد دانهای افتادهام در دام دوست
سر ز مستی برنگيرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل يک جرعه خورد از جام دوست
بس نگويم شمهای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست
گر دهد دستم کشم در ديده همچون توتيا
خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست
ميل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآيد کام دوست
حافظ اندر درد او میسوز و بیدرمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بیآرام دوست
«روزي قبل از آغاز مراسم دعا (باجان)، زناني كه در آنجا حاضر بودند به صحبت مشغول بودند و يكي از آنان گفت برخي فكر ميكنند كه بابا دارد آنها را بازي ميدهد و در واقع، باباي ديگري در روستاي شردي وجود داشت كه داراي قدرتهاي فوقانساني بود. ناگهان صداي سوآمي شنيدهشد كه گفت “باباي ديگري ظهور خواهدكرد”. بعدها او براي مادرم يك گردنآويز خلق كرد كه روي آن عكسي از هر سه بابا حك شدهبود. اين گردنآويز هنوز در خانة مادرم نگهداري ميشود
روشن از پرتو رويت نظری نيست که نيست
منت خاک درت بر بصری نيست که نيست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
سر گيسوی تو در هيچ سری نيست که نيست
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نيست که نيست
تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردی
سيل خيز از نظرم رهگذری نيست که نيست
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنيدم سحری نيست که نيست
من از اين طالع شوريده برنجم ور نی
بهره مند از سر کويت دگری نيست که نيست
از حيای لب شيرين تو ای چشمه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نيست که نيست
مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نيست که نيست
شير در باديه عشق تو روباه شود
آه از اين راه که در وی خطری نيست که نيست
آب چشمم که بر او منت خاک در توست
زير صد منت او خاک دری نيست که نيست
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نيست که نيست
غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نيست که نيست
میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران
باده در ساغر کنید ، توبه ای دیگر کنید
خرقه از بر در کنید ، توبه ها را بشکنید ...
توبه ها را بشکنید آمد بهاران
یادی از آیین بسطانی کنید ، مست پنهانی کنید
تا سحر پیمانه گردانی کنید ، مست پنهانی کنید
تا سحر معشوقه بازی های عرفانی کنید ، مست پنهانی کنید ...
مست پنهانی کنید ... مست پنهانی کنید
همچون خماران ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران ...
عاشقان غوقا کنید ، در دل شیدا کنید
یک نفس گر می توان ساغر زدن ، پس چرا اندیشه فردا کنید ...
غصه از سر وا کنیم ، پیمانه را احیا کنید ...
ای بی قراران ...
ما را که به جز توبه شکستن هنری نیست
با زاهد بی مایه نشستن ثمری نیست
برخیز جز این چاره نداری که در این حال
جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست ...
ما خانه بدوشیم ، ما باده فروشیم
جز باده ننوشیم ننوشیم ننوشیم
ما حلقه به دوش حلقه به دوش حلقه به دوشیم
در کلبه ما ، سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست
در حلقه ما ، جنگ و نزائی به سر شاه و گدا نیست
ما مطرب عشقیم ...
در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست ...
ای زاهد دیوانه ، وا کن در میخانه
مِی زن دو سه پیمانه که ما خورده می و رفته ز هوشیم
باده بده ، باده بده ، باده بده ، باده بنوشیم ...