تبليغاتX
لا اله الا هو
شمس الدین تبریزی محمد بن ملک داد صبح روز شنبه 26 جمادی الاخر سال 642 به شهر قونیه در آمد و در کاروانسرای شکر فروشان حجره ای بگرفت و خود را به مشابه یک سودا گر در آورد ـ

به قول افلکی روزی مولانا بر استری راهوار نشسته و گروهی از طالبان علم در رکاب او حرکت می کردند ـ ناگاه شمس الدین تبریزی پیش وی آمده پرسید: آیا یزید بزرگتر است یا محمد ؟ مولانا گفت وی را با ابویزید چه نسبت محمد خاتم پیغمبران است ـ شمس الدین گفت : پس چرا محمد میگوید : ما عرفناک حق معرفتک یعنی خدایا ما ترا بدانگونه که شایسته تواست ترانشناختیم ـ باز یزد گفت: سبحانی ما اعظم شانی یعنی من پاک و ستوده ام و چه مقام و شان والایی دارم ـ مولانا از هیبت این سوال بیفتاد و از هوش رفت و چون به هوش آمد دست شمس ادین بگرفت و همچنان پیاده به مدرسه خود آورد و او را به حجره خویش برد و در آنجا چهل روز با وی خلوت کرد ـ مطابق روایت فریدون سپهسالار مدت شش ماه مولانا و شمس در حجره صلاح ادین زرکوب چله گرفتند ـ از این تاریخ تغیر نمایانی در حال مولانا پیدا شد این بود که تا آن وقت از سماع احتراز مینمود ولی از آن گاه بدون سماع آرام نمی گرفت و درس و بحث را یکباره کنار گذاشت ـ

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط Farid در 87/12/27 |

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی

جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــی‌کـنی

زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــی‌نـهی

درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــی‌کـنی

عهد هر آنچه می‌کنی وعده به هر که می‌دهی

عـهـــد ز یــاد مــی‌بــری وعــده وفـــا نـمـی‌کـنی

تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم

هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا زانـکه خطـا نمی‌کنی

نوشته شده توسط Farid در 87/12/27 |
ياران ِمَيـم ز بهـر خـدا در گلــو کنيــــد

آلــوده غمـــم بميـم شستشــــو کنــيد

جام لبــالب مــی از آن دستــم آرزوست

بهـر خــدا شفـاعـت من نزد او کنيـد

چون مست ميشويد ز شرب مدام دوست

مستـی بنـــده هــم بدعـا آرزو کنيــد

ابريـق مــی دهيــد مـرا تا وضــو کنــم

در سجـده ام بجانـب ميخـانه رو کنيــد

بيمــار چـون شـوم ببـريدم به ميکــــده

از بهــر صحتــٌم به خـم می فروکنيـــد

از خويش چون روم بمی ام باز آوريد

آيـم بخويـش با ز می ام در گلو کنيــد

وقـت رحيـل سوی من آريد سـاغــــری

رنگم چـوزرد شـد بمی ام سرخ رو کنيد 

تابوت من زتاک و کفن هم زبرگ تاک

در ميکـده ببـاده مـــرا شستشــــــــو کنيد

تا زنــده ام نميــروم از ميکده بـــــرون

بعد از وفــات نيـز بـدان سـوم رو کنيـد

در خاکدان مـن بگـذاريد يکی دو خـــم

دفنــم چو ميکنيــــــد می ام در گلو کنيـد

از مـرقدم بميکـــده ها جوی ها کنيــــد 

از هـر خم و سبـوی رهـی هم بجو کنيـد

دردی کشــان ز هم چو بپاشد وجود من

در گـردن شمــا که ز خـاکم سبـــو کنيـــد

نايــد بغيـر ريزه خـم يا سبـو بدســــــت

هـر چنـد خاکــدان مـرا جست و جو کنيــد

بی بادگــان چو مستيتـان آرزو شـــــود

آئيــد و خاک مقبـرهء( فيـــــــض )بو کنيــد

نوشته شده توسط Farid در 87/12/24 |