تبليغاتX
لا اله الا هو
پرواز ملکوتی حضرت حاج سید علی اشرف صادقی را به اطلاع تمام حق پرستان و حقیقت جویان میرساند .

نوشته شده توسط Farid در 88/01/25 |

بميريد، بميريد در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد

بميريد، بميريد وز اين مرگ مترسيد
کاز اين خاک برآييد سماوات بگيريد

يکي تيشه بگيريد پي حفره زندان
چو زندان بشکستيد همه شاه و اميريد

بميريد بميريد، بميريد وز اين ابر برآييد
چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد

نوشته شده توسط Farid در 88/01/16 |

در بدر هميشگي كولي صد ساله منم
خاك تمام جاده‌هاست جامه كهنه تنم

هزار راه رفته‌ام هزار زخم خورده‌ام
تا تو مرا زنده كني هزار بار مرده‌ام

شب از سرم گذشته بود در شب من شعله زدي
براي تطهير تنم صاعقه ‌وار آمدي

قلندرم، قلندرم گم شده دربدرم
فروتر از خاك زمين از آسمان فراترم

قلندرانه سوختم لب از گلايه دوختم
برهنگي خريدم و خرقه تن فروختم

هوا شدي نفس شدم تيشه زدي ريشه شدم
آب شدي عطش شدم سنگ زدي شيشه شدم


تُهي ز قهر و كين شدم برهنه چون زمين شدم
مرا تو خواستي اينچنين ببين كه اينچنين شدم

سپرده‌ام تن به زمين خون به رگ زمان شدم
سايه صفت در پي تو راهي لامكان شدم

هيچ شدم تا كه شوم سايه تو وقت سفر
مرا به خويشتن بخوان به باغ آيينه ببر

قلندرم، قلندرم گم شده دربدرم
فروتر از خاك زمين از آسمان فراترم

نوشته شده توسط Farid در 88/01/16 |
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم       نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم 
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم       شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم 
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد       دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم 
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی       که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم 
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم       که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم 
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب       که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم 
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم       که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم 
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت       که تندرست ملامت کند چو من بخروشم 
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن       سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم 
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل       و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

نوشته شده توسط Farid در 88/01/08 |

کنار آب و پای بيد و طبع شعر و ياری خوش

معاشر دلبری شيرين و ساقی گلعذاری خوش

الا ای دولتی طالع که قدر وقت می‌دانی

گوارا بادت اين عشرت که داری روزگاری خوش

هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باريست

سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش

عروس طبع را زيور ز فکر بکر می‌بندم

بود کز دست ايامم به دست افتد نگاری خوش

شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلی بستان

که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش

می‌ای در کاسه چشم است ساقی را بناميزد

که مستی می‌کند با عقل و می‌بخشد خماری خوش

به غفلت عمر شد حافظ بيا با ما به ميخانه

که شنگولان خوش باشت بياموزند کاری خوش

نوشته شده توسط Farid در 88/01/08 |