بنام عشق و محبت و خدمت
بميريد، بميريد در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
بميريد، بميريد وز اين مرگ مترسيد
کاز اين خاک برآييد سماوات بگيريد
يکي تيشه بگيريد پي حفره زندان
چو زندان بشکستيد همه شاه و اميريد
بميريد بميريد، بميريد وز اين ابر برآييد
چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد
در بدر هميشگي كولي صد ساله منم
خاك تمام جادههاست جامه كهنه تنم
هزار راه رفتهام هزار زخم خوردهام
تا تو مرا زنده كني هزار بار مردهام
شب از سرم گذشته بود در شب من شعله زدي
براي تطهير تنم صاعقه وار آمدي
قلندرم، قلندرم گم شده دربدرم
فروتر از خاك زمين از آسمان فراترم
قلندرانه سوختم لب از گلايه دوختم
برهنگي خريدم و خرقه تن فروختم
هوا شدي نفس شدم تيشه زدي ريشه شدم
آب شدي عطش شدم سنگ زدي شيشه شدم
تُهي ز قهر و كين شدم برهنه چون زمين شدم
مرا تو خواستي اينچنين ببين كه اينچنين شدم
سپردهام تن به زمين خون به رگ زمان شدم
سايه صفت در پي تو راهي لامكان شدم
هيچ شدم تا كه شوم سايه تو وقت سفر
مرا به خويشتن بخوان به باغ آيينه ببر
قلندرم، قلندرم گم شده دربدرم
فروتر از خاك زمين از آسمان فراترم
کنار آب و پای بيد و طبع شعر و ياری خوش
معاشر دلبری شيرين و ساقی گلعذاری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت میدانی
گوارا بادت اين عشرت که داری روزگاری خوش
هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باريست
سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش
عروس طبع را زيور ز فکر بکر میبندم
بود کز دست ايامم به دست افتد نگاری خوش
شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلی بستان
که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش
میای در کاسه چشم است ساقی را بناميزد
که مستی میکند با عقل و میبخشد خماری خوش
به غفلت عمر شد حافظ بيا با ما به ميخانه
که شنگولان خوش باشت بياموزند کاری خوش