تبليغاتX
لا اله الا هو - معمای عشق

مرا بازيچه‌خود ساخت چون موسا كه دريا را

فراموش‌اش نخواهم كرد چون دريا كه موسا را

خيانت قصه‌ی تلخي است اما از كه مي‌نالم؟

خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را

نسيم وصل٬ وقتي بوي گل مي‌داد حس كردم

كه اين ديوانه پرپر مي‌كند يك روز گل‌ها را

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست

نبايد بي‌وفايي ديد نيرنگ زليخا را

كسي را تاب ديدار سرِ زلف پريشان نيست

چرا آشفته مي‌خواهي خدايا خاطر ما را

نمي‌دانم چه افسوني گريبان‌گير مجنون است

كه وحشي مي‌كند چشمان‌اش آهوهای صحرا را

چه خواهد كرد با ما عشق؟ پرسيديم و خنديدي

فقط با پاسخت پيچيده‌تر كردي معما را

نوشته شده توسط Farid در 86/10/04 |