تبليغاتX
لا اله الا هو - تصوف (بخش اول- واژگان )
تصوف مصدر لازم ثلاثی مزید از باب تفعل در لغت به معنای صوفی شدن است . یکی از موارد کاربرد باب تفعل در عربی بیان دارا شدن چیزی یا صفتی است مثل تأهل (دارای اهل شدن ) این ویژگی باب تفعل بخصوص در بیان گرویدن به فرقه ها و آیینها به کار می رود که از جمله می توان به تمجس (گرویدن به آیین مجوسی ) و تهود (گرویدن به دین یهودی ) اشاره کرد. به همین قیاس از کلمة صوفی تصوف ساخته شده است .
جمع صوفی «صوفیه » است که به صورت عنوانی برای پیروان تصوف به کار می رود, در بارة وجه تسمیة صوفیه ابونصر سراج در اللمع فی التصوف (ص 20) آورده است که صوفیان در پی نوع خاصی از علم نبودند و صفت اخلاقی ویژه ای را نمی توان به آنان نسبت داد زیرا آنها سرچشمة تمام دانشها و دارای مجموعة «احوال » بوده اند و به همین دلیل بر خلاف زهاد و فقها بر اساس داشتن خصوصیتی اخلاقی یا علمی خاص نامیده نشده اند.
اگر چه واژة تصوف در آثار صوفیان متقدمی چون قشیری (متوفی 465 ) به کار رفته فقط برخی از لغت نویسان متأخر (از جمله مرتضی زبیدی , بستانی , شرتونی ) مصدر تصوف را ذکر کرده اند.
در البیان و التبیین جاحظ (متوفی 255) واژگان صوفی و صوفیه به کار رفته است و برخی همچون ابوهاشم صوفی یا کوفی (قرن دوم ) از جملة صوفیان خوانده شده اند, ابونصر سراج از حسن بصری (متوفی 110) و سفیان ثوری (متوفی 161) جملاتی نقل کرده که حاکی از رواج واژة صوفی در قرن دوم است .
به گفتة قشیری و ابن جوزی (متوفی 597 ) پیش از سال 200 به عده ای صوفی اطلاق می شده است,طبق قول ابن خلدون تصوف روش صحابه و تابعین و سلف امت نیز بوده اما از قرن دوم به بعد با رواج دنیاپرستی در میان مسمانان کسانی که بر خلاف آنان به عبادت روی آوردند صوفی نام گرفتند. به گفتة ابن تیمیه (متوفی 728) لفظ صوفیه تا پایان قرن سوم رواج نداشته است .
وی در عین حال اشاره می کند که کاربرد این واژه را به برخی از بزرگان قرون دوم و سوم نسبت داده اند (ج 7 جزء 11 ص 5 نیز رجوع کنید به طبلاوی محمود سعد کندی از گروهی به نام صوفیه سخن گفته است که در سال 200 در اسکندریة مصر برای امر به معروف در برابر سلطان شورش کردند. ابن ندیم از جابربن حیان کوفی (متوفی 160) با تعبیر «صوفی » یاد کرده است .
طبق نظر لویی ماسینیون عنوان صوفی به گروه کوچکی از زهاد کوفه اشاره داشت که آخرین پیشوای آنان عبدک صوفی (متوفی 210) بود , گرچه مطالب فوق از کسانی نقل شده که پس از قرن دوم می زیسته اند و گزارش معتبری از قرن اول و دوم دال بر رواج واژة صوفی در دست نیست نظر بدوی مبنی بر اطلاق این کلمه به افراد زاهد و عابد در اوایل قرن دوم یا اندکی پیش از آن درست به نظر می رسد.
صوفی را فقیر عارف اهل سلوک و طریقت نیز گفته اند. بعلاوه آنها خود را اهل باطن نیز می خوانند از آن جهت که به باطن و حقیقت دین توجه می کنند,به تعبیر قشیری هر کس به تصوف روی آورد «متصوف » (جمع آن : متصوفه ) خوانده می شود. حلاج در بارة تفاوت صوفی و متصوف گفته است کسی که به «او» اشاره می کند متصوف است و کسی که از «او» به وی اشاره می شود صوفی است. به عبارت دیگر اهل کمال و آنان ه از صفات نفسانی دور گشته و به حقیقت رسیده اند صوفی اند و طالبان رسیدن به مقام و مرتبة صوفیان متصوف خوانده می شوند.
هجویری درجة دیگری نیز برای اهل تصوف ذکر کرده که «مستصوف » است و مستصوف کسی است که ظاهر خود را همچون صوفیان و طالبان تصوف می آراید اما در واقع از عقاید و اعمال ایشان به دور است.
بعید نیست که تعبیر «صوفی وش » در شعر حافظ اشاره به همین گروه باشد.
در بارة ریشة واژة صوفی آرای گوناگونی بیان شده است . مبنای این اقوال وضع زندگی و هیئت ظاهری صوفیان یا صفات باطنی آنها بوده است . این آرا بر اساس زبانی که ریشه از آن گرفته شده است به دو دستة مهم تقسیم می شوند: گروهی همچون قشیری (همانجا) معتقدند که شاهد و قیاسی برای اشتقاق صوفی از اصل عربی وجود ندارد. ابوریحان بیرونی ریشة صوفی را بر گرفته از سوف یونانی به معنای «حکمت و دانایی » دانسته که جزئی از کلمة فیلسوف به معنای «دوستدار حکمت و دانایی » است . به نظر او در جهان اسلام ظهور گروهی هم رأی با اندیشمندان یونانی سبب شد که صوفیان را به آنها منتسب کنند و چون لفظ صوفی ناشناخته بود آن را به صفه و صوف منسوب ساختند.در میان مستشرقان نیز یوزف فون هامر در سدة سیزدهم / نوزدهم ادعا کرد که بین صوفیه و «ژیمنوسوفیست » های هندی (گروه یا فرقه ای از حکمای هند باستان ژیمنو واژه ای یونانی است به معنای برهنه و عریان ) نسبتی وجود دارد.

و دو واژة عربی صوفی و صافی (خالص ) همچون واژه های یونانی مترادفشان sophos و saphe از همان ریشه اند. در 1312/1894 تئودور نولدکه اعلام کرد که این واژه در آرامی ناشناخته است و بسیار بعید است که به عربی رفته باشد. از سوی دیگر واژه های sophiste /سوفسطایی , philosophos /فیلسوف در آرامی و عربی وجود دارد و هر گاه کلمات یونانی وارد عربی شده اند حرفs با«س » نمایش داده شده است نه با «ص » .
بنابراین اگر فرض کنیم که واژة صوفی از اصل یونانی گرفته شده آمدن «ص » در ابتدای آن غیرعادی است ضمنا در کتابهای لغت عربی هم بوام گرفتن واژة صوفی از زبانهای دیگر ذکر نشده است.

گروه دوم بر این عقیده اند که ریشة صوفی عربی است . برخی از ریشه های عربی که برای این واژه ذکر شده عبارت انداز:
1) اشتقاق از نام غوث بن مر معروف به صوفه بزرگ قبیلة بنی صوفه / آل صوفان , بنی صوفه در عهد جاهلیت خادم کعبه بودند , و صوفه خود را در بیت الحرام وقف خدمت خداوند کرده بود بنابراین کسانی را که از دنیا می بریدند و به عبادت روی می آوردند در انتساب به او صوفی نامیدند , صوفه را به معنای گروهی که از یک قبیله و نژاد نیستند و نسبشان به فردی مشترک نمی رسد نیز آورده اند همانطور که صوفیان بدون در نظر گرفتن نسب و نژاد از هر گروه و طایفه گرد هم می آمدند. جلال الدین همائی ضمن اینکه به جمله ای از سهروردی و احتمال اشتقاق صوفی از صوفه به معنای «پارة پشم » اشاره کرده این اشتقاق را به لحاظ قواعد لغوی امکان پذیر اما از نظر معنا نامناسب و ناممکن دانسته است . در نسبت به صوفان نیز صوفانی حاصل می شود که از حیث قواعد صرفی صحیح نیست .

2) اشتقاق از صوفة القفا و در موارد معدود صوفة الرقبه به معنای «موی آویختة پشت سر» و مجازا به معنای «او را به قهر گرفت ». از آنجا که صوفی معطوف به حق و مقهور قبضة الاهی است به صوفة منسوب است . برخی گیسوی آویختة درویشان را نشانه ای از این اشتقاق دانسته اند .

3) اشتقاق از صفه . به عده ای از مسلمانان فقیر و زاهد صدر اسلام که در صفه ای واقع در مسجد مدینه ساکن بودند و مسلمانان دیگر از آنان دستگیری می کردند «اهل صفه » می گفتند
شباهت اوصاف صوفیان به اهل صفه سبب شده است که احتمال این اشتقاق در کتب بسیاری از بزرگان صوفیه منعکس شود. در صورت قبول این اشتقاق باید بپذیریم که «ف » ابتدایی مخفف و به «و» بدل شده است اما اسم منسوب به صفه صفی است نه صوفی .

4) اشتقاق از صف . برخی معتقدند که صوفیان به سبب بلندی همت و نزدیکی قلوب و آگاهی به اسرار نزد خداوند در صف اول قرار دارند . این اشتقاق نیز به لحاظ قواعد لغوی مردود است و واژة منسوب به صف صفی خواهد بود نه صوفی .

5) اشتقاق از صفاء (روشنی و پاکیزگی ) و صفوت (برگزیده ) که خود از صفا مشتق شده اند و در اکثر منابع در کنار واژگانی همچون صافی و صفی به کار رفته اند. از جمله گفته شده است که هر کس به تصوف موصوف شود صفات انسانی در وی معدوم می شود و صفای صرف باقی می ماند. صوفی کسی است که دلش برای خداوند صافی شده باشد. واژة صوفی از صفوت است یعنی برگزیده و منتخب همانطور که آدم علیه السلام از بین موجودات انتخاب گردید و «صفی» نامیده شد.

بر اساس برخی منابع صفاة و صفوة نام سرزمین و محلی بوده است
از حیث لغت هیچیک از کلمات مذکور نمی توانند اصل کلمة صوفی باشند. در نسبت به صفاء دو واژة صفائی و صفاوی به دست می آید زیرا اگر واژة مختوم به الف و همزه مرجوع کنید بهنث نباشد و همزه جزو حروف اصلی آن نباشد در نسبت به هر دو صورت می تواند ذکر شود. ظاهرا صوفی را به دلیل استواری در ایمان یا قناعت بسیار به صفا که جمع صفاة به معنای صخره و سنگ سخت است نیز منسوب دانسته اند اما نتیجة این اشتقاق هم صفوی است ضمن اینکه صفت نسبی ساختن از جمع مکسر به این شکل درست نیست, در مورد صفوت (که با معنای مذکور حرف «ص » می تواند هر سه حرکت را بپذیرد) نیز طبق قاعده اگر لام الفعل «و» و «ی » ماقبل ساکن باشد «ت » از آخر کلمه حذف می شود و بنا به قولی عین الفعل کلمه فتحه می گیرد و واژة صفوی / صفوی / صفوی حاصل می شود. در نسبت به صفی هم «ی » به «و» بدل می شود و حرف دوم فتحه می گیرد یعنی صفوی می شود .

6)اشتقاق از صوفانه نوعی سبزی صحرایی. چون این گروه به غذای سبک و ناچیز از جمله این سبزی قناعت می کردند آنان را بدان منسوب کرده اند اما در این صورت هم کلمة «صوفانی » حاصل می شود.

7) اشتقاق از صوف (جمع آن : اصواف ). صوف در لغت به معنای پشم گوسفند و چیزهای شبیه به آن مثل موی بز و کرک شتر است. اکثر متصوفان فقط اشتقاق از این کلمه را تأیید کرده اند. به گفتة ابونصر سراج صوفیان به سبب نوع لباسشان چنین نام گرفتند همانطور که حواریون به سبب رنگ سفید لباسشان بدین نام خوانده شده اند

به این نظریه اعتراضاتی شده است . به عقیدة قشیری و هم رأیان او صوفیان فقط لباس پشمی نمی پوشیدند و لباس پشمی نیز مختص آنان نبوده و گروههای دیگری از جمله مسیحیان و پیروان فرق عرفانی نیز چنین پوشاکی داشتند. ظاهرا زنان نصرانی و تارک دنیای دیری در نزدیکی موصل را صوفیه می خواندند. در این صورت احتمالا با پیدایی مسلمانان تارک دنیا این اسم بر آنان هم اطلاق شده است . به نظر نولدکه عبارت «لبس الصوف» در متون سده های اول و دوم هجری به معنای «او به زهد روی آورد» و بعدها به معنای «او صوفی شد» مکرر به کار رفته است. در زبان فارسی هم «پشمینه پوش » بارها به جای صوفی به کار رفته است . از نظر قواعد لغوی اکثر علما این اشتقاق را تأیید کرده اند زیرا ظاهرا به طور مستقیم و بدون تغییراتی مثل قلب و حذف و تبدیل واژة صوفی حاصل می شود. اما به نوشتة همائی در زبان عربی بر خلاف فارسی «ی » نسبت در انتساب به جامه و لباس به کار نرفته و لفظ صوفی به معنای تاجر پشم یا لباسهای پشمی است و در نسبت به محل یا شخصی به نام صوف یا صوفه به کار می رود همانطور که عبدالرحمان صوفی (291ـ376) منجم مشهور به سبب اشتغال به پشم فروشی صوفی خوانده شده است . همائی بنا بر مطالب مذکور اینطور نتیجه گرفته است که این اشتقاق عربی نیست و احتمالا اولین بار ایرانی نژادان بصره و کوفه این لغت را وضع کردند که بتدریج در سایر بلاد اسلامی رواج یافت. گفتنی است که غیاث الدین رامپوری متذکر شده است که چون صوفیان از «غیرحق » رو می گردانند می توانیم تصوف را مأخوذ از صوف به معنای یکسوشدن و رو گردانیدن بدانیم .

برخی نیز برای واژة صوفی هیچ نوع اشتقاقی قائل نیستند. به نوشتة هجویری صوفیان به سبب تهذیب اخلاق به صفا رسیده اند و معنای تصوف برتر از واژگان و مفاهیمی است که بدانها منسوبش کرده اند. لازمة اشتقاق مجانست است که خلاف صفاست و نمی توان شی ء را از ضد آن مشتق دانست . شاید همین گروه اند که برای هر حرف از کلمة تصوف رمزی قائل شده اند چنانکه تصوف را عبارت از چهار چیز دانسته اند: توبه از ناشایست صدق در طلب ورع در شبهات و فنا در توحید. ظاهرا این رموز بیان کنندة مراحل تکامل عرفانی اند . ابن ابی جمهور احسایی محدث صوفی مشرب شیعی نیز سخنی را به امام علی علیه السلام نسبت داده که حاوی چنین رموزی است با این تفاوت که طبق آن سخن اشتقاق تصوف از «صوف » است و «ص » به صبر و صدق و صفا «و» به ود و ورد و وفا و «ف » به فقر و فرد و فنا اشاره دارد.

در بارة ماهیت تصوف نیز متجاوز از هزار تعریف از عرفای بزرگ نقل شده است که گرچه در ظاهر با هم متفاوت اند مفهومی که از آنها استنباط می شود یکی است, مثلا از معروف کرخی (متوفی 200) نقل شده که تصوف عبارت است از دستیابی به حقیقت و دل کندن از آنچه در دست مردم است بنابراین تا کسی به حقیقت فقر نرسد به تصوف نایل نمی شود و حقیقت فقر نیز چیزی نیست جز بی نیازی جستن از غیرحق . از ذوالنون مصری (متوفی 245) روایت شده است که صوفی کسی است که در طلب امور دنیوی خود را به رنج نیفکند و چون چیزی را از دست داد بی تابی نکند. جنید بغدادی (متوفی 297 یا 298) صوفی شدن را در پیوند با حق تعالی و قطع وابستگی به غیر او می جست و ابوالحسین نوری (متوفی 295) تصوف را ترک کلیة لذایذ نفسانی می دانست. شبلی (متوفی 334) تصوف را اشتغال به ذکر خدا بی اندیشیدن به غیر او می دانست. از مجموع این تعاریف چنین بر می آید که تصوف در نظر پیشگامان این راه بیشتر آدابی بوده است که منتهی به برخی ملکات و اوصاف می شود و هدف آن حسن خلق با خلق برای قبول حق است . صوفیان را ازینرو به خصوصیاتی چون گسستن از غیرحق فقر قناعت تواضع ایثار اخلاص صبر استقامت تسلیم شناخت وسوسه های نفس و مخالفت با آن می شناختند نه به عقاید و آرا. بعلاوه صوفیان برای دفاع از آداب خود اهل احتجاج و استدلال نبودند بلکه آدابشان مبتنی بر ذوق و اشراق و شهود یا تجربة درونی بود.
صوفیه همچنین بین صوفی و متصوف و مستصوف فرق می گذاشتند و مستصوف را کسی می دانستند که برای کسب جاه و مال خود را به صوفیان همانند می کرد.
کثرت مستصوفها در طول تاریخ تصوف سبب شد تا در برخی کتب صوفیه کلمه صوفی معنای مذمومی پیدا کند و به جای آن برخی واژة عارف را که معمولا معنای مثبتی دارد برای خود و یا صوفیان سده های اول تصوف برگزینند.
نوشته شده توسط Farid در 86/03/05 |