الف ) یکی از مهمترین ادوار تاریخ تصوف در ایران و در دیگر سرزمینهای اسلامی است زیرا در این دوره تصوف پس از تحمل مخالفتها و نشیب و فرازها بالاخره به ثبات رسید و هیئت منظمی پیدا کرد و به خصوص به واسطة ابوحامد غزالی در میان اهل سنت ــ که مذهب اکثر مسلمانان ایران آن زمان بود ــ جایگاهی محترم یافت صوفیان این دوره در ابراز عقاید و اجرای مراسم آزاد بودند و علاوه بر نفوذی که در میان مردم داشتند در میان امرا نیز حامیانی پیدا کردند از جمله خواجه نظام الملک وزیر دورة سلجوقی از حامیان صوفیه بخصوص ابوسعید ابوالخیر بود این وضع از دورة خوارزمشاهیان تا حملة مغول نیز ادامه یافت به گونه ای که در حملة مغول به ایران در اکثر شهرهای ایران مشایخ صوفیه و خانقاهها وجود داشتند مغولان با آنکه بسیاری از صوفیان را کشتند از جمله نجم الدین کبری ' و احتمالا عطار را و سبب آوارگی و مهاجرت عده ای از صوفیان از جمله نجم الدین رازی شدند در نهایت بر رونق آن افزودند زیرا از سویی در آن دوران ویرانی و مصیبت تصوف مهمترین ملجأ روحی و فکری مردم شد و عدة بسیاری به آن رو آوردند و از سوی دیگر دیری نپایید که ایلخانان مغول مجذوب تصوف شدند برخی حکام مغول مثل غازان خان الجایتو و ابوسعید و نیز وزرای امیران آنان همچون رشیدالدین (متوفی 718) و پسرش غیاث الدین (متوفی 736) به صوفیان و مشایخ ابراز علاقه می کردند و مخصوصا خانقاه را مورد عنایت قرار می دادند . با انقراض خلافت عباسی و فتح بغداد توسط هولاکوخان بزرگان شیعی فرصت اظهار وجود یافتند. همچنین با حمایت امرا از صوفیان تصوف نیز رونق یافت شاید از همین دوران بود که زمینه های بروز ارتباط میان تصوف و تشیع پیدا شد. دورة شکوفایی تصوف در دورة تیموریان نیز تا پیدایش صفویه استمرار داشت . در این دوره حاکمان تیموری نسبت به برخی سلسله های صوفیه بر حسب عقاید و تعصبات دینی خاص خویش رفتار می کردند. اما به طور کلی آنان به مشایخ صوفیه اعتقاد بسیار داشتند و قرن هشتم و نهم دوران رونق تصوف است ازینرو کمتر شاعر و نویسنده یا عالمی را می یابیم که در این دوره از ذوق عرفانی بی بهره مانده باشد و جلوه هایی از آن را در آثار خود منعکس نکرده باشد . با این حال برخی مشایخ صوفیه در این ادوار خصوصا در زمان تیموریان مورد سخت گیری و اذیت برخی متشرعان ظاهری قرار می گرفتند از مهمترین اوصاف تصوف در این دوره ظهور علایق شیعی در مشایخ صوفیه و رواج و قدرت یافتن سلسله های صوفیانة شیعی از جمله سلسلة صفویه و نوربخشیه و نعمت اللهیه است . احتمالا علت اصلی این امر انقراض خلافت عباسی و آزاد شدن مردم در پیروی از مذاهب و تضعیف قدرت حکومتی اهل سنت بود. بحث در بارة ولایت و مباحث متفرعه از آن ــ که قبلا نیز در میان صوفیه وجود داشت ــ احتمالا به علت رواج تشیع در میان صوفیه گسترش یافت بنا بر قول عزیزالدین نسفی بحث در بارة این موضوع در عصر وی در مجالس صوفیه در خراسان و ماوراءالنهر رایج بوده است. گفتنی است که تشیع برخی صوفیان در این دوره در معنای کلامی آن نیست بلکه به معنای قبول اصل ولایت (تولای اهل بیت علیهم السلام ) بوده اما به حد تبرا از برخی خلفا و صحابه نمی رسیده و جنبة سیاسی یا تعصبهای عامیانه نداشته است برای فهم وضع تشیع این مشایخ می توان از عبدالرحمان جامی نام برد. وی که در دورة تیموریان می زیست می گوید که در هرات به سبب مدح علی علیه السلام از سنیان خراسان هراسان بوده که مبادا او را رافضی بخوانند در حالی که در بغداد به خشونت برخی روافض گرفتار شده بوده است . در این دوره نهضتهای اجتماعی صوفیان شیعی بر ضد حکام عصر و به منظور استمرار تشیع و عدالت اجتماعی پدید آمد. مهمترین این نهضتها عبارت بودند از: نهضت شیخ خلیفة مازندرانی (مقتول در 736) قیام مریدش شیخ حسن جوری (مقتول در 743) که به نهضت سربداران * خراسان منجر شد نهضت عده ای از سادات صوفی مازندرانی که از پیروان میرقوام الدین مرعشی بودند و به نام مرعشیان * مشهور شدند آنان با نهضت سربداران مرتبط و به بزرگان آن نهضت منتسب بودند تیمور گورکانی در 795 حکومتشان را از بین برد نهضت حروفیه * که بانی آن شیخ فضل الله حروفی استرآبادی بود. وی بر ضد حکام و فقیهان اهل سنت قیام کرد و در 796 فرزند تیمور او را به قتل رساند . دیگر ویژگی مهم تصوف در این دوره توسعه و رواج آن در گیرودار حملة مغول در نواحی دیگر از جمله آسیای صغیر و هندوستان بود که با ورود مشایخ ایرانی صوفیه در آن مناطق (مثل هجرت بهاء ولد پدر مولوی و شیخ نجم الدین رازی به روم ) تحقق یافت و به همین واسطه عدة بسیاری نیز مسلمان شدند. هندوستان نیز از مهمترین مراکز صوفیان بود و رونق تصوف در هندوستان ــ که ورود آن به آنجا از زمان غزنویان آغاز شده بود ــ در این چند قرن به اوج خود رسید. در میان سلسله های صوفیه که از ایران به شبه قارة هند رفتند چشتیه سهروردیه نعمت اللهیه نقشبندیه و قادریه سهم عمده داشتند. دورة مغول همچنین مهمترین دوره برای ادبیات صوفیانة فارسی است . آثار مکتوب صوفیان در این اوان چهرة دلپذیری یافت . آثار منثور پختگی یافت و بعضی از آنها از تعلیمی یا روایی و تذکره بودن صرف بیرون آمد و مباحث نظری و استدلالی در آن راه یافت و در ردیف سایر علوم قرار گرفت به گونه ای که شمس الدین آملی در قرن هشتم در نفائس الفنون بخشی را به علم تصوف و مباحث و اصطلاحاتش اختصاص داد. در آثار منظوم صوفیه نیز تحولات چشمگیری صورت گرفت . خلق اینگونه آثار که با سنایی آغاز شده بود با عطار و مولوی به کمالی بی نظیر رسید. این دوره همچنین دورة تشخص و تعین کامل سلسله هایی است که بتدریج از قرن چهارم و پنجم شکل گرفته بود. در تصوف اجازة ارشاد و تربیت اهمیت فراوانی دارد. همة سلسله های صوفیه اجازه نامة مشایخ خود را به پیامبراکرم و بیشتر از طریق علی علیه السلام می رسانند. تأکید و تصریح در ذکر رشتة اجازة هر شیخ ابتدا عموما شفاهی بود ولی پس از سه چهار قرن که تصوف رونق گرفت . تعدد و تشعب ــ و احتمالا صحت یا عدم صحت دعوی مشایخ ــ سبب شد تا ذکر اجازه با عناوین و اصطلاحات مختلفی از جمله خرقه پوشیدن شیخی از دست شیخ دیگر اهمیت یابد. صوفیان این دوره بر حسب سلسله نسب معنوی خود را معرفی می کردند. همچنین سلسله های گوناگون با نام بزرگان مرجوع کنید بهسس آنها شهرت یافتند. سلسله های مهمی مثل کبرویه سهروردیه نعمت اللهیه نقشبندیه قادریه و نوربخشیه در این چند قرن رونق بیشتر داشتند. برخی این سلسله ها را غالبا از انشعابات سلسلة معروفیه منسوب به معروف کرخی می دانند. سیر تاریخی این سلسله ها می تواند سیر تصوف را بخصوص در این دوره مشخص کند. یکی از ویژگیهای تصوف در این دوره تأثیر عظیم ابن عربی بر تصوف ایرانی از قرن هفتم به بعد است . آثار و تعالیم او از چند نظر در بررسی تاریخ تصوف در ایران اهمیت دارد: یکی ارتباط وی با مشایخ ایرانی مثل شهاب الدین عمر سهروردی و شیخ سعدالدین حمویه و شیخ اوحدالدین کرمانی دوم تأثیر وی در حکمت عرفانی شیعی با طرح صریح و بسط موضوعاتی چون ولایت و انسان کامل و وحدت وجود سوم نفوذ آرای وی در نثر و نظم عرفانی فارسی چهارم سهم عمدة او و شارحان آثارش در تأسیس عرفان نظری در ایران . تصوف با ابن عربی صورت حکمی یافت و مطالبی که در تصوف عمدتا بی نام ولی با مسما بود در حوزة تصوف ابن عربی نام خاص یافت و اصطلاحاتی از قبیل وحدت وجود و اعیان ثابته در آثار صوفیه رایج شد و تصوف موضوع و مبادی و مسائل خود را پیدا کرد و به عالم نظر راه یافت و خصوصا در جرگة علوم اسلامی در آمد و بعدها علم تصوف یا عرفان نظری نام گرفت . این امر خصوصا با آثار شارحان ابن عربی و مقدم بر همه صدرالدین قونیوی (متوفی 673) رخ داد به نحوی که تعالیم ابن عربی از طریق قونیوی از روم تا هند را فرا گرفت و مشایخی چون فخرالدین عراقی یا مرجوع کنید بهیدالدین جندی (متوفی ح 700) که نزد قونیوی تحصیل معرفت می کردند وارث آرای صوفیانة ابن عربی و سپس سبب ورود آن به تصوف ایران شدند . از حدود 150 شرحی که بر کل یا جزئی از فصوص الحکم نوشته شده و عثمان یحیی آنها را فهرست کرده 130 اثر را صوفیان ایرانی به عربی یا فارسی نوشته اند . از آن میان باید از شروح عربی عبدالرزاق کاشانی و ابن ترکة اصفهانی و سیدحیدر آملی شرح مختصر فارسی شاه نعمت الله ولی شرح مفصل فارسی رکن الدین مسعودبن عبدالله شیرازی (بابارکنا متوفی 769 در اصفهان ) شرح فارسی خواجه محمد پارسا (متوفی 822) و عبدالرحمان جامی و شرح جامی بر خلاصة فصوص نام برد. جامی در کتابهای دیگر فارسی خویش ( لوایح اشعة اللمعات و لوامع ) نیز به نحوی دیگر تابع و شارح تعالیم صوفیانة ابن عربی بوده است . او احتمالا آخرین گویندة فارسی زبان است که در تقریر و تعلیم مکتب ابن عربی در تصوف ایران آثار شایان توجهی دارد . دامنة نفوذ ابن عربی در تصوف ایرانی خصوصا در زمان صفویه و بالاخص در آثار ملاصدرا دیده می شود. ملاصدرا به ابن عربی و قونیوی ارادت خاصی داشت و آثارش از جمله اسفار مملو از استناد به اقوال آن دو و طرح مباحث عرفانی از قبیل وحدت وجود یا علم حضوری است . پس از وی نیز در ایران شیعی به جریان خاصی از تصوف بر می خوریم که غالبا عرفان خوانده می شود و در آن تعلق خاصی به تعالیم حکمی ابن عربی و بعضا آرای فلسفی ملاصدرا وجود دارد. پیروان این جریان که کسانی همچون آقامحمدرضا حکیم قمشه ای (1241ـ1306) بودند بویژه فصوص الحکم را تدریس و ترویج می کردند و اهل سیر و سلوک معنوی نیز بودند بی آنکه ارادت خود را به یکی از سلاسل صوفیه صراحتا اظهار کنند یا رسما به سلسله ای تعلق داشته باشند.
ب ) در دورة صفویه (ح 906ـ 1135) تصوف وضع پیچیده ای یافت . صفویه خود در اصل سلسله ای صوفی و منسوب به شیخ صفی الدین اسحاق اردبیلی (متوفی 735) بود. شیخ صفی الدین از مشایخ مشهور صوفیه در دوران الجایتو و ابوسعید ایلخانی و بنا بر کتاب صفوة الصفا مرید شیخ زاهد گیلانی (متوفی 700) و نیز داماد او بود. نفوذ معنوی صفی الدین اردبیلی در 35 سال دورة ارشادش بسیار زیاد بود و چون مغولان به او ارادتی تمام داشتند وی بسیاری از آنان را از آزار رساندن به مردم باز می داشت . پس از مرگ شیخ نیز اولاد و احفاد او در سلسلة صفویه به مقام ارشاد رسیدند. شیخ صدرالدین فرزند شیخ صفی الدین خانقاه بزرگ و مجللی در اردبیل در کنار مزار پدرش ساخت که محل استقرار مریدانش شد . ششمین نوادة شیخ صفی الدین شاه اسماعیل بود که در عین حال جانشین معنوی شیخ صفی الدین نیز محسوب می گردید ازینرو لشکریان صفوی که مرجوع کنید بهسس این سلسله را مرشد خود می دانستند به نیروی ارادت معنوی شمشیر زدند و همین امر از لوازم اصلی استقرار حکومت صفوی (وسیعترین حکومت واحد ایرانی پس از ساسانیان ) شد. سلاطین صفوی نیز مانند شاه اسماعیل با عناوینی چون «صوفی اعظم » یا «مرشد کامل » خوانده می شدند. گفته می شود که یکی از شواهد تاریخی ارتباط تصوف و تشیع این است که چون صفویة صوفی مسلک به قدرت رسیدند تشیع را ــ که عمدتا تصوف زمینة رشد آن را در ایران بخصوص از اوایل قرن هفتم فراهم آورده بود ــ مذهب رسمی اعلام کردند. قبل از صفویه نیز دیگر نهضتهای صوفیه مثل سربداران و حروفیه و نوربخشیه و مشعشعیان همگی شیعی مذهب بودند. در این دوره مذهب تصوف نزد ایرانیان آنچنان شهرت و رواج داشت که به تعبیر بحرانی طایفة عجم میل فراوان به آن داشتند و در تمایل به آن مبالغه می کردند. با این حال به چند علت اسباب افول تصوف در ایران فراهم شد: 1) مفاسد اخلاقی میان صوفیان قزلباش و خودسری آنها که سبب شده بود خطری برای حکومت محسوب شوند 2) کثرت جماعت قلندران و درویشان لاابالی که غالبا از هند می آمدند و چون با سلسله های رسمی ارتباط نداشتند به آنها درویشان بی شرع می گفتند 3) انحصارطلبی صوفیان صفویه که در ذم و طرد دیگر سلسله های صوفی می کوشیدند 4) نفوذ علما و فقهای مخالف تصوف تفرقه میان سران قزلباش در کسب قدرت نیز موجب تضعیف حکومت و از اسباب عمدة انقراض صفویه گردید تا بدان حد که وقتی دورة پادشاهی به شاه عباس رسید دیگر از قدرت قزلباشان صوفی و به طور کلی تصوف چندان چیزی باقی نمانده بود. ابن کربلائی مورخ صوفی که در قرن دهم می زیست و تذکره اش از مهمترین آثار در این دوره است از زاویة معمور یکی از مشایخ صوفیه در حوالی تبریز سخن رانده و گفته است که اکنون درویشی آنجا نیست بلکه هیچ جا نیست. در این میان کسانی که به تصوف حقیقی تعلق خاطر داشتند و از اوضاع زمانة خود می نالیدند فراوان بودند. اینان یا از ایران هجرت کردند و بسیاری مثل نعمت اللهیه به هندوستان رفتند یا اینکه در ایران ماندند و در تألیفاتشان انزجار و تبرای خود را از تصوف مرسوم زمانه ابراز کردند و نیز در دفاع از تصوفی که آن را حقیقی و منافی با شرع نمی دانستند کوشیدند . از جمله در میان اکثر قریب به اتفاق حکما و فلاسفة این عصر مثل میرداماد تعلقات صوفیانه به عیان دیده می شد بخصوص از طریق حکمت اشراق که میرداماد از مفسرانش بود. میرزا ابوالقاسم فندرسکی مشهور به میرفندرسکی (متوفی 1050) که از حکمای عصر بود نیز زندگی زاهدانه داشت و از او کراماتی نقل شده است . وی اهل سیر و سفر بود و بارها به هند سفر کرد و بخشی از زندگی طریقتی خود را در مجالست با عارفان هند به سر برد. میرفندرسکی به سبب تألیف شرح مفصل فارسی بر کتاب جوگ باشست و قصیده ای عرفانی که بارها شرح و تفسیر شد مشهور است . بزرگترین فیلسوف دورة صفوی ملاصدراست که در عمدة آرا و آثار حکمی و فلسفی اش سیطرة جنبه های صوفیانه و استشهاد به مشایخ بزرگ صوفیه و تجلیل و تعظیم آنان در کنار تعالیم امامان شیعه کاملا مشهود است چنانکه مفصلترین و مشهورترین کتابش اسفار را مطابق با اسفار اربعة سلوک نوشته است . بسیاری از مفاهیم صوفیانه مثل وحدت وجود یا علم حضوری در آثار وی تفسیر فلسفی شده و مبرهن گردیده است . وی در رساله ای موسوم به سه اصل که ظاهرا تنها اثر بر جای مانده از او به زبان فارسی است ضمن گلایه از فقهای متشرع و متکلمان عصر که ذم تصوف می کنند در مقام دفاع از تصوف حقیقی بر آمده و ایمان را از دیدگاه صوفیه تعریف کرده است . ظاهرا سبب اینکه وی رسالة سه اصل را به زبان فارسی نوشت این بود که مخاطبانش عموم مردم بودند و او می خواست آنان را متنبه به حقیقت تصوف کند. فیض کاشانی شاگرد و داماد ملاصدرا و مرید شیخ بهائی و صاحب آثار بسیار از تفسیر قرآن تا علم کلام و حدیث و فقه و عرفان و تصوف است . وی در بعضی آثار از جمله در المحاکمه از صوفی نمایان و همچنین علمای جاهلی که در آزار صوفیة حقیقی می کوشند انتقاد نموده و در آثار دیگری مثل شرح صدر از تصوف حقیقی و سیر و سلوک دفاع کرده و علم تصوف را گوهر دانش و میراث انبیا خوانده است به نظر فیض کاشانی در رسالة الحق المبین تفقه در دین عبارت است از تحصیل بصیرتی که مرجعش عقل نیست بلکه قلب سلیم است. وی کتاب المحجة البیضاء را در تهذیب احیاء علوم الدین غزالی نوشت . فیض کاشانی شعر نیز می سروده اشعار لطیفی با مضامین صوفیانه و عاشقانه از او بر جا مانده است . وی نیز به سبب اظهار تمایل به تصوف مورد شماتت و مخالفت فقیه قرن سیزدهم شیخ یوسف بحرانی قرار گرفت. شاگرد فقیه فیض سیدنعمت الله جزائری در مقام دفاع از او بر آمد و انتساب وی را به صوفیه نفی کرد. دو تن دیگر از هم مشربان و معاصران فیض کاشانی ملاعبدالرزاق لاهیجی و قاضی سعید قمی هستند. لاهیجی داماد دیگر ملا صدرا و ملقب به فیاض (متوفی ح 1072) است که بیشتر به واسطة کتابهایش در علم کلام شیعی مثل شوارق الالهام و سرمایه ایمان و گوهر مراد مشهور است وی در مقدمة کتاب گوهر مراد راه خدا را به راه ظاهر و راه باطن تقسیم کرده و گفته است که بعثت انبیا برای ارشاد راه باطن است که با آن به خدا می توان رسید نه راه ظاهر که با آن خدا را فقط می توان دانست . وی شرح داده که مقصود محققان صوفیه از دعوی وحدت وجود و مرتبة فنا نیز همین است . در خاتمة همین کتاب نیز در عین حال که آداب رایج صوفیان زمانه را نادرست خوانده طریقة محققین از علمای شریعت را که به نظر او همان صوفیه و عرفا هستند خواه مسما به این نام باشند خواه نباشند شرح داده و گفته است که مرتبة عرفان بالاترین مراتب است . قاضی سعید قمی (متوفی 1103) شاگرد مشهور فیض کاشانی و بنا بر بعضی اقوال شاگرد لاهیجی بیش از استادش دارای تمایلات صوفیانه بود. شروح عرفانی وی بر احادیث معصومین در جهت نشان دادن بعد عرفانی احادیث منقول از معصومین علیهم السلام است. وضع برخی علما و فقها نیز که گرایش به تصوف داشتند به همین منوال بود. بهاءالدین عاملی مشهور به شیخ بهایی (متوفی 1030) استاد بسیاری از حکما و فقها و بزرگان عصر بود. او و پدرش که از فقهای بزرگ این دوره بودند و حتی خود او چندی منصب شیخ الاسلامی اصفهان را عهده دار گردید به تصوف گرایش داشت. محمدتقی مجلسی فقیه نامور همین عصر (متوفی 1070) از شاگردان وی بود و مطابق قول فرزندش (محمدباقر مجلسی متوفی 1110) در رسالة اجوبه دستور ذکر و فکر را از شیخ بهایی گرفته بود. رساله هایی نیز به محمدتقی مجلسی منسوب است از جمله رسالة تشویق السالکین در دفاع از صوفیة حقیقی و انتقاد از متصوفة زمانه او در دفاع از تصوف و در رد رسالة ملامحمد طاهر قمی رساله ای با عنوان الفوائد الدینیـة نوشت و گویا با او مکاتباتی داشت که به کدورت انجامید. در هر حال وی را برخی علما به تصوف منسوب کردند و فرزندش علامه محمدباقر مجلسی که در رد صوفیه جهد تام داشت در مقام رفع این نسبت از پدر بر آمد.
محمدباقر مجلسی در رسالة اجوبه که پاسخ به نامة یکی از علمای زمان به نام ملاخلیل قزوینی است از تصوف حقیقی دفاع کرده و کسانی را که تصوف را مطلقا نفی می کنند بی بصیرت خوانده است (. در عین حال در مواضع گوناگون کتاب عین الحیات به مناسبتهای مختلف از جمله در بحث ذکر و لباس پشمی پوشیدن از تصوف و بزرگانش مثل غزالی و مولوی و ابن عربی انتقادهای شدیدی نموده است . مجلسی از علمای مقتدر و متنفذ دورة صفوی و از 1098 تا 1110 شیخ الاسلام اصفهان بود. چنین شایع شده که وی به جهت مخالفت با تصوف در اخراج برخی مشایخ صوفیه از جمله ملاصادق اردستانی از اصفهان نقش داشته است گرچه در صحت انتساب این عمل به او تردید جدی شده است. با این همه او مدعی است که با صوفیه عداوت دنیوی ندارد ولی اذعان دارد که در مخالفت اکثر خواص و عوام می تواند غرض دنیوی منظور باشد. شاید به سبب همین اوضاع متشنج و پرهیز از اتهام تصوف بود که بزرگان صوفی مشرب این عصر که در ایران مانده بودند با سلاسل رایج صوفیة ایران ارتباط علنی نداشتند یا این ارتباط را کتمان می کردند. لذا تشخیص اینکه احتمالا در چه سلسله ای سلوک می کردند و مرید چه کسی بودند مشکل است ولی چنانچه به سلسله ای منتسب باشند ممکن است یکی از سه سلسلة نعمت اللهیه ذهبیه یا نوربخشیه باشد که در آن موقع در ایران رواج داشت . با این مقدمات مخالفت شدید شماری از علمای شیعه با صوفیه با اتکا به شاهان صفوی خصوصا پس از دورة شاه عباس اول (996ـ 1038) آغاز شد و در ادوار بعد استمرار یافت . تقریبا از زمان شاه طهماسب اول (930ـ984) کتابهای فراوانی هم در رد تصوف هم در رد حکمت که اینک در حوزة اشراقیون متأخر با ملاصدرا صبغة عرفانی نیز یافته بود نوشته شد. این کتابها با مضامینی که دارد یادآور کتاب تلبیس ابلیس * ابن جوزی است و شماری از آنها به اقتباس از یکدیگر تألیف شده است. از این به بعد کلمة تصوف که معنا و مدلولی مذموم یافته بود بتدریج جای خود را به کلمة عرفان داد و در آثار بزرگان اهل تصوف غالبا با واژة عرفان از آن یاد شد. این عرفان غالبا بر آمده از آثار عرفانی ملاصدرا و پیروان او بود و آنها نیز خود تحت تأثیر عرفان نظری ابن عربی بودند
ج ) پس از صفویه . با انقراض صفویان و ظهور نادر و کم اعتنایی او به علما و نپرداختن کریم خان زند به موضوع تصوف قدرت و نفوذ مخالفان تصوف چندگاهی فرو نشست . با این حال از اوایل سلطنت شاه سلطان حسین صفوی (1105ـ 1135) تا اواخر حکومت کریم خان زند وضع تصوف و معارف عرفانی در ایران کاملا نابسامان بود رسوم طریقت از ایران بر افتاده بود و به سبب اغتشاش مملکت و انکار و آزار حکام و غلبة برخی علما اگر هم کسی به تصوف رو می آورد او را منع می کردند. بدین ترتیب بزرگان سلاسل یا از ایران رفتند یا انزوا گزیدند به نحوی که جز چند تن از سلسلة نوربخشیه در مشهد و سلسلة ذهبیه در شیراز بقیه در گمنامی می زیستند . در اوایل دورة قاجار (1210ـ1344) بار دیگر فعالیت مشایخ نعمت اللهی آغاز شد و به دستور قطب وقت سلسله شاه علیرضا دکنی (متوفی 1214) که ساکن هندوستان بود دو تن از مشایخ مأذون وی برای احیای این سلسله به ایران روانه شدند. لیکن در همین سالها نفوذ علما به اوج خود رسید و مخالفت برخی از آنان از عوامل رکود تصوف در ایران عهدقاجار شد. در عین حال با همة فراز و فرودها و مخالفتهای مختلف با تصوف سلاسل صوفیه به حیات خود ادامه دادند گرچه ممکن است به سبب غلبة تفکر مدرن تجلیات فرهنگی آن گسترش چشمگیر نداشته باشند. به طور کلی وضع ظاهری تصوف در ایران معاصر بیشتر مولود اوضاع اجتماعی و دینی ای است که از اواخر دورة صفوی حاکم شده است . یکی از عوارض این اوضاع همچنانکه گفته شد تقبیح اصطلاح تصوف و گذاردن لغت عرفان به جای آن بود تا آنجا که برخی عرفان را اصولا خارج از قلمرو تصوف و منافی با آن تصور کردند در حالی که عرفان به معنای عام شناختن و به معنای خاص معرفت قلبی خدا و به نظر صوفیه مقامی از مقامات عالیه تصوف و سلوک الی الله و ثمرة شجرة تصوف است . در ایران معاصر ارادتمندان تصوف و عرفان به دو دسته تقسیم می شوند: 1) گروهی که به یکی از سلسله های رسمی تصوف تعلق دارند. اهم سلسله هایی که اکنون در ایران رواج دارند عبارت اند از: نعمت اللهیه و شعب آن خصوصا نعمت اللهی سلطان علیشاهی یا نعمت اللهی گنابادی که در میان سلسله های رایج در ایران بیشترین پیروان و نفوذ معنوی را در بین طبقات مختلف دارد. نزد این سلسله اجازة صریح شیخ سابق به لاحق اهمیت خاصی دارد . دیگر ذهبیه خاکساریه و اهل حق اند که بیشتر در استان کرمانشاهان ساکن اند و قادریه و نقشبندیه که بیشتر در کردستان سکونت دارند ( د. اسلام همانجا). 2) گروهی که رسما به سلسله ای وابسته نیستند ولی داشتن شیخ و راهنما را در سلوک لازم می شمارند و از این نظر اکثر آنان رشتة سلوکی خود را به سیدعلی قاضی طباطبایی تبریزی (متوفی 1366) و از وی با چند واسطه به سیدعلی شوشتری (متوفی 1284) و از او به واسطة شخصی به نام ملاقلی جولا یا بی واسطة او به سید بحرالعلوم می رسانند . در گروه دوم غالبا فقها و حکما و مدرسان کتب عرفانی حوزة ابن عربی حضور دارند.
د) سلسله های صوفیه در ایران سلسلة نعمت اللهی . از معروفترین سلسله های تصوف در ایران است که به واسطة شاه سیدنورالدین نعمت الله ولی به این نام خوانده شده است . وی از بزرگترین مشایخ صوفیه ایران است و شاید کمتر کسی از حیث نفوذ معنوی و تربیتی و کثرت مریدان به پایة او رسیده باشد. اگرچه در تشیع شاه نعمت الله ولی تردید وجود دارد اما این سلسله از قرن هشتم به عنوان یک سلسلة شیعی شناخته شد و وجود همین سلسله در قرن نهم از علل و اسباب مرجوع کنید بهثر نشر تشیع بود. دستورهای خاص وی در سلوک الی الله که مبتنی بر جمع صورت و معنی یا دست را به کار و دل را با یار داشتن بود مقبول خاطر عموم طالبان راه قرار گرفت. پس از وفات شاه نعمت الله ولی بنا بر فرمان او یگانه فرزندش شاه برهان الدین خلیل الله جانشین او شد. سپس هشت تن از فرزندزادگان و اعقاب وی به جانشینی و مقام ارشاد نایل شدند. آنها همگی بنا به دعوت سلطان احمدشاه و دیگر سلاطین بهمنی به دکن رفتند و در آنجا سکونت گزیدند . این تغییر محل سکونت شاید هم به سبب ناخرسندی حکام تیموری خصوصا شاهرخ و فقهای حنفی خراسان از افزایش صوفیان شیعی بوده است مثلا برای شاه قاسم انوار صوفی شیعی که در آن ایام می زیست و از ارادتمندان شاه نعمت الله ولی بود مشکلاتی پیش آوردند در هر حال سیطرة معنوی سلسلة نعمت اللهی در هند موجب رواج تصوف و تشیع در هند خصوصا در منطقة دکن شد و از این راه زبان فارسی و مذهب تشیع نیز در آنجا گسترش یافت. از زمان شاه نعمت الله استعمال لفظ «شاه » در عناوین طریقتی این سلسله مرسوم گشت و مراد از آن شاهی ای بود که حاصل بندگی و گدایی درگاه الاهی است . پس از آنکه مذهب شیعه در ایران رسمی شد مشایخ صوفی شیعی برای اظهار ارادت علنی به حضرت علی علیه السلام القابی را که سابقا به «الله » یا «دین » ختم می شد به لفظ علی نیز مختوم کردند. چنانکه گفته شد این سلسله در ایران احیا شد. به دستور شاه علیرضا دکنی قطب سلسلة نعمت اللهی که در دکن ساکن بود در اواخر حکومت کریم خان زند در 1190 سیدمیرعبدالحمید معصوم علیشاه و سیدطاهر دکنی برای تجدید حیات این سلسله به ایران آمدند. شاه طاهر دکنی در همان سالهای اول درگذشت و عملا معصوم علیشاه سلسله را ترویج کرد آمدن وی به ایران با استقبال فراوان مردم روبرو شد و از مهمترین کسانی که در همان ابتدا به دعوت وی وارد سلوک شدند میرزامحمدعلی اصفهانی (ملقب به نورعلیشاه ) و پدر وی میرزاعبدالحسین (ملقب به فیض علیشاه ) بودند . معصوم علیشاه قبل از اینکه به دست فقیه متنفذ زمان آقامحمدعلی بهبهانی در 1212 به قتل برسد با اختیاراتی که از جانب شاه علیرضا دکنی داشت نورعلیشاه را به جانشینی منصوب کرد . نورعلیشاه که علاوه بر جذابیت معنوی به علوم دینی تسلط داشت و از ذوق شاعری برخوردار بود از همان آغاز عدة بسیاری را از همة طبقات مجذوب خود کرد. گفته شده که از میان علمای بزرگ شیخ عبدالصمد همدانی که در حملة وهابیان به کربلا در 1216 به شهادت رسید از ارادتمندان وی بوده است. به طور کلی به سبب اوضاعی که از اواخر صفویه بر ضد تصوف وجود داشت روشن نیست که از میان علما چه کسانی واقعا از طرفداران سلاسل صوفیه بوده اند. از سوی دیگر در بارة صحت و سقم انتساب برخی از آثار به علما که با آثار صوفیه مشابهت دارد تردید هست مثلا برخی رسالة سیروسلوک را که شامل دستورهایی برای سیر الی الله است و مشابه دستورهای طریقتی سلسلة نعمت اللهی است به سید بحرالعلوم نسبت می دهند و در برابر عده ای منکر آن هستند . نورعلیشاه قبل از وفات به تنی چند اجازة ارشاد و تربیت داد و در عتبات عالیات شیخ زین الدین حسین علیشاه اصفهانی (متوفی 1234) را به جانشینی خود تعیین کرد. پس از درگذشت شاه علیرضا دکنی در 1214 در دکن حسین علیشاه رسما قطب سلسلة نعمت اللهی شد. در تمام این ایام مخالفت فقها با تصوف ادامه یافت و گاه حکام را به اخراج و اذیت و آزارشان وا می داشتند. البته در میان شاهان قاجار کسانی مانند محمدشاه ( 1250ـ1264) نیز بودند که به بزرگان تصوف ارادت داشتند. در همین دوران مشتاق علیشاه به تحریک واعظی کرمانی در 1206 در کرمان کشته شد و مرید وی میرزا محمد تقی کرمانی ملقب به مظفرعلیشاه که دیوان مشتاقیه را نیز به نام مرشد خود سروده به اصرار آقامحمدعلی بهبهانی از طرف فتحعلی شاه احضار و سرانجام در 1215 مسموم شد و در کرمانشاه مدفون گردید. این ایذا و طرد بلد به همین طریق در مورد حسین علیشاه نیز اعمال شد. جانشین وی حاج محمدجعفر کبودرآهنگی ملقب به مجذوبعلی شاه (متوفی 1238 یا 1239) نیز از این حیث در امان نبود. او که خود از علما و صاحب تألیفاتی در تصوف است بر اثر برخی اتهامات مجبور شد که در رسالة العقایدالمجذوبیـة صراحتا اعتقادات دینی و عرفانی خود را شرح دهد. پس از وی حاج زین العابدین شیروانی ملقب به مست علیشاه (متوفی 1253) نیز دچار همین مضیقه ها بود. در این دوره انشعابی نیز در طریق نعمت اللهیه به سبب اختلاف در جانشینی مجذوبعلی شاه پیدا شد که حاصل آن پدیدآمدن دو شاخه در این سلسله بود قطب شاخة اصلی مست علیشاه و قطب شاخة دیگر حاج ملامحمدرضا همدانی (متوفی 1247) ملقب به کوثرعلیشاه بود. شاخة اخیر که به فرزند کوثرعلیشاه (حاج میرزا علینقی ملقب به جنت علیشاه متوفی 1296) رسید بعدا به نام سلسلة نعمت اللهیة کوثریه مشهور شد. در شاخة اصلی پس از مست علیشاه حاج زین العابدین رحمت علیشاه (متوفی 1278) قطب سلسلة نعمت اللهی شد. محمدشاه قاجار او را نائب الصدر فارس کرده بود ازینرو کمتر مورد ایذا قرار گرفت. بعد از رحمت علیشاه سلسلة نعمت اللهی دو شاخه شد: گروهی از حاج آقا محمدکاظم اصفهانی ملقب به سعادت علیشاه (متوفی 1293) و گروه دیگر از عموی رحمت علیشاه (حاج آقامحمد ملقب به منورعلیشاه متوفی 1301) تبعیت کردند. در شاخة اول بعد از سعادت علیشاه حاج ملاسلطان محمد (سلطان علیشاه ) اهل بیدخت گناباد جانشین او شد و در زمان وی سلسله نعمت اللهی شهرت بسیار یافت . سلطان علیشاه که در حکمت شاگرد حاج ملاهادی سبزواری بود از مشاهیر علما و عرفای اوایل قرن چهاردهم و صاحب آثار عرفانی شیعی است از جملة این آثار است : سعادت نامه توضیح تنبیه النائمین مجمع السعادات و ولایت نامه به فارسی و تفسیر مشهور کامل قرآن به سبک عرفانی شیعه به نام بیان السعادة فی مقامات العبادة به زبان عربی . وی در 1327 در بیدخت به قتل رسید و در همانجا مدفون شد. پس از او این شاخه به سلسلة نعمت اللهی گنابادی یا سلطان علیشاهی شهرت یافت. شاخة دوم پس از منورعلیشاه به اعتبار جانشین و فرزندش (حاج علی آقا ذوالریاستین ملقب به وفاعلیشاه ) و همچنین فرزند وفاعلیشاه (حاج میرزاعبدالحسین ذوالریاستین ملقب به مونس علیشاه ) به نام سلسلة نعمت اللهی ذوالریاستین مشهور گردید. یکی از مریدان منور علیشاه حاج میرزاحسن صفی ملقب به صفی علیشاه (متوفی 1316) بود که پیروانش شاخة دیگر سلسلة نعمت اللهی را پدید آوردند. وی در تهران ساکن شد و خانقاهی تأسیس کرد و به تصنیف و تألیف آثاری همچون تفسیر منظوم قرآن پرداخت و شهرت یافت . پس از فوت وی در تهران میان پیروانش اختلافاتی پیدا شد و جانشین او ظهیرالدوله ملقب به صفاعلیشاه (متوفی 1342) که داماد ناصرالدین شاه بود با تأسیس انجمن اخوت در 1317 این سلسله را از صورت سلسله های فقر بیرون آورد ازینرو بعضی از رجال حکومتی به عضویت آن در آمدند. خود وی نیز در اواخر عمر دیگر از کسی دستگیری نکرد و جانشینی نیز تعیین ننمود. در حال حاضر از میان این سه شاخه از سلسله های نعمت اللهی شاخة گنابادی بیشترین طرفداران و فعالیتها را در ایران دارد. کبرویه و سلسله های منشعب از آن (ذهبیه و نوربخشیه ). از دیگر سلسله های مهمی که زمانی در ایران رایج بود کبرویه است . این سلسله منسوب به شیخ نجم الدین کبری ' (شهادت در 618) است . کبرویه در زمان حملة مغول خصوصا در مشرق ایران رونق فراوان داشت و مشایخ آن در عهد خوارزمشاهیان و ایلخانان از خراسان و ماوراءالنهر تا شام و آسیای صغیر در نشر و ترویج این طریقت کوشیدند از آن جمله اند: شیخ مجدالدین بغدادی خوارزمی که در زمان نجم الدین کبری کشته شد (607) سیف الدین باخرزی (متوفی 659) در بخارا رضی الدین لالا (متوفی اوایل سدة هفتم ) در خراسان و سعدالدین حمویه (متوفی 649) در خراسان و شام برخی دیگر از شخصیتهای مهم این سلسله عبارت اند از: شیخ نجم الدین رازی (متوفی 654) مشهور به دایه مرجوع کنید بهلف کتاب مشهور مرصادالعباد عزیزالدین نسفی (متوفی بین سالهای 680 تا 699) صاحب انسان کامل بهاءالدین محمد ولد پدر مولوی شیخ نورالدین عبدالرحمان اسفراینی (متوفی 695) شیخ علاءالدوله سمنانی (متوفی 736) و امیر سیدعلی همدانی معروف به علی ثانی (متوفی 786) نکتة مهم و اصلی در بارة سلسلة کبرویه این است که خلفای آن غالبا به تشیع منسوب یا مربوط شده اند از جمله در یکی از آثار سعدالدین حمویه به پیوند ولایت و نبوت اشاره شده و مرید وی نسفی از سعدالدین حمویه نقل کرده است که نام ولی در امت محمد منحصر به دوازده تن است و ولی آخر که ولی دوازدهم باشد خاتم اولیاست و مهدی و صاحب زمان نام اوست . علاءالدولة سمنانی نیز فضائل اهل بیت علیهم السلام را نقل و آنان را ستوده و در کتاب مناظر المحاضر للمناظر الحاضر که منسوب به اوست در شرح واقعة غدیرخم و اثبات وصایت علی علیه السلام و توصیف شیعة واقعی و تمایز آن از شیعه نما بحث می کند و شیعة واقعی علی علیه السلام را صوفیه می داند. سلسلة کبرویه در زمان جانشین میر سید علی همدانی یعنی خواجه اسحاق ختلانی (مقتول در 826) دارای انشعاباتی شد در میان دو تن از مدعیان جانشینی یعنی سیدمحمد نوربخش * (متوفی 869) و سیدعبدالله برزش آبادی * (متوفی ح 890) اختلاف افتاد و گروهی به نام نوربخشیه طرفدار سیدمحمد نوربخش و گروهی نیز طرفدار برزش آبادی شدند. شعبة برزش آبادی بتدریج ذهبیه خوانده شد گرچه در بستان السیاحه آمده که مدتهای زیاد نیست که نام ذهبیه را بر این سلسله نهاده اند و گویا به صد سال نرسیده است . بدین ترتیب سلسلة نوربخشیه و ذهبیه استمرار سلسلة کبرویه و منشعب از آن است . نوربخشیه . سیدمحمد نوربخش اهل قائن خراسان و از شاگردان میرسید شریف جرجانی و عالم بزرگ شیعی ابن فهد حلی بود. او و جانشینانش که در نشر مذهب شیعه در قرن نهم و بعد از آن سهم بسیار داشتند مقدم بر صفویه در فکر قیام بر ضد سلطان وقت (شاهرخ گورکانی ) و تأسیس حکومت صوفی شیعی بودند. خواجه اسحاق ختلانی نیز با وی همکاری کرد ولی پس از آنکه شکست خورد محبوس شد و خواجه اسحاق به امر شاهرخ در 826 به قتل رسید از جمله سلسله هایی که نسبت اصلی خود را به نوربخشیه می رسانند سلسلة اویسی است در میان بزرگان نوربخشیه باید از صوفی و فقیه بزرگ شیعی ایرانی سید حیدر آملی (متوفی پس از 782) نام برد که بصراحت اتحاد تصوف و تشیع را مطرح کرده است . وی از علویان آمل و در فقه و کلام شاگرد فخرالمحققین حلی و در تصوف مرید شیخ نورالدین تهرانی اصفهانی و احتمالا محمدبن ابی بکر سمنانی بود که هر دو از مشایخ سلسلة کبرویه بودند. سیدحیدر آملی در اکثر آثار خویش خصوصا در جامع الاسرار با مخاطب قرار دادن شیعة رسمی (شیعة ظاهری ) و صوفیه می خواهد ثابت کند که شیعه و صوفیة حقه مرجع و مأخذ واحدی دارند . ذهبیه . این سلسله چنانکه گفته شد منسوب به سیدعبدالله برزش آبادی است و در اوایل حکومت صفویه ابتدا در خراسان و سپس در شیراز رواج یافت . سلسلة ذهبیه نیز در اظهار تشیع و تقید به آن در این مدت ممتاز بوده است . بزرگانی از علما و حکما نیز که صاحب تألیفات بودند در میان آنها ظاهر شدند از جمله شیخ علی نقی اصطهباناتی (متوفی 1126) و جانشین و دامادش سیدقطب الدین نیریزی (متوفی 1173 در نجف ) که مجدد این سلسله در اواخر صفویه نیز بود در سلسلة ذهبیه پس از قطب الدین نیریزی سه تن به نامهای ملامحراب گیلانی و آقامحمد بیدآبادی و آقامحمدهاشم شیرازی که همگی از حکمای عصر و صاحب تألیفات بودند ادعای جانشینی کردند و آنان نیز جانشینانی تعیین کردند ولی از میان آنها آقامحمدهاشم درویش شیرازی (متوفی 1199) رسمیت بیشتر یافت . پس از او نیز دو تن دعوی جانشینی داشتند که رشتة معروفتر به میرزا ابوالقاسم شریفی معروف به میرزابابا و متخلص به راز (متوفی 1286) رسید. وی از مشاهیر بزرگان ذهبیه در زمان خود و دارای تألیفات بسیار بود. مهمترین کتاب او آیات الولایة در تفسیر قرآن است . پس از وی فرزندش مجدالاشراف (متوفی 1331) جانشین او شد. مجدالاشراف متولی مزار شاه چراغ شیراز بود. بعد از وی نیز انشعابات جدیدی صورت گرفت از جمله گروهی از برادر او میرزامحمدرضا ملقب به مجدالاشراف ثانی پیروی کردند ولی شاخه ای که بیشتر شهرت یافت شاخه ای است که به میرزا احمد تبریزی (متوفی 1351) معروف به وحیدالاولیاء می رسد . سلسلة ذهبیه دومین سلسلة مهم پس از نعمت اللهی بود و بزرگانش با احتیاط با متشرعه رفتار می کردند ازینرو مورد تعرض و فشار قرار نگرفتند. حاج زین العابدین شیروانی که از اقطاب سلسلة نعمت اللهیه بود و در اواسط دورة قاجاریه می زیست از فقدان ارشاد در این دوره یاد کرده و بعید نیست که از همین ایام که دوران فترت و کثرت مدعیان ذهبیه بود این سلسله به نام ذهبیة اغتشاشیه مشهور شده باشد . نقشبندیه . یکی از سلسله های مهم صوفیه ایران که اهل تسنن اند و در زمان تیموریان متنفذترین سلسله و نزد سلاطین تیموری محترم بودند سلسلة نقشبندیه است . این سلسله به سبب انتساب به بهاءالدین محمد نقشبند (متوفی 791) به این نام مشهور شد و خود دنبالة سلسلة خواجگان * است . بزرگان سلسلة نقشبندیه رشتة اجازه خود را به دو طریق به پیامبر می رسانند: یکی همان طریق مشهور است که به بایزید بسطامی و از وی به امام صادق و با چند واسطه به پیامبر می رسد دیگری طریق بکری است که به ابوبکر می رسد برخی طریقة اول و برخی طریقة دوم را ترجیح می دهند. سلسلة نقشبندیه در دورة تیموریان در آغاز در بخارا و اطرافش رواج یافت و جانشینان بهاءالدین این سلسله را به شهرهای دیگر ماوراءالنهر و خراسان نیز بردند از مشاهیر صوفیة ایرانی این سلسله خواجه محمد پارسا (متوفی 822) خواجه عبیدالله احرار و سعدالدین کاشغری و کاشفی سبزواری و عبدالرحمان جامی بودند. در این میان خواجه عبیدالله احرار و جامی به لحاظ علمی و نظری در ترویج تصوف نقشبندی در تاریخ تصوف ایران و سپس در آسیای صغیر و شبه قارة هند نقش مهمی داشته است آثار وی در تصوف به زبان فارسی همواره مورد توجه مرجوع کنید بهلفان صوفی بوده و حتی لوایح وی حدود سه قرن قبل در جریان نفوذ نقشبندیه به چین به زبان چینی ترجمه شده است سلسلة نقشبندیه در زمان شیخ احمد سرهندی (سهرندی ) که وی را مجدد الف ثانی (971ـ1034) خوانده اند با نام سلسلة مجددی در هند تجدید و احیا شد ولی در این ایام که مقارن حکومت صفویه بود در ایران نفوذ نیافت . بعدها در زمان مولانا خالد نقشبندی * (متوفی 1242) سلسلة نقشبندیه خالدیه در ایران در کرمانشاهان و کردستان توسعه یافت و از طریق جانشیان مولانا خالد به عراق و سوریه و ترکیه رسید و عده ای از علمای اهل سنت و صاحب منصبان دولتی در این کشورها از پیروان این سلسله شدند بیشتر مشایخ این سلسله اهل کردستان عراق بودند و برخی از آنها اجازة ارشاد از سلسلة قادریه نیز داشتند نقشبندیها که عمدتا در کرمانشاهان و کردستان بودند در حوادث سیاسی از جمله در مقابل حملات روسیه به ایران و نهضت مشروطه شرکت فعال داشتند. سهروردیه . گفته می شود که این سلسله به شیخ ابونجیب عبدالقادر سهروردی یا برادرزاده اش شیخ شهاب الدین عمربن محمد سهروردی (متوفی 632) منتسب است . بزرگان بسیاری در ایران و هند در تصوف مرید شیخ شهاب الدین عمربن محمد سهروردی بوده اند از جمله فخرالدین عراقی و اوحدالدین کرمانی و بهاءالدین زکریا مولتانی . سلسلة سهروردیه به واسطة بهاءالدین زکریا * (متوفی 661) بیش از ایران در هند رواج و رونق یافت. قادریه . این سلسله به شیخ عبدالقادر گیلانی یا جیلانی (متوفی 561) که مشهور به غوث گیلانی و از سادات حسنی است منسوب است . این طریقه ابتدا در عراق و سپس در مراکش بیت المقدس آسیای صغیر و هند رواج یافت . در ایران نیز تا قرن نهم پیروانی داشت و بعدها از قرن دوازدهم به کوشش شیخ اسماعیل ولیانی (متوفی 1158) که از مروجان سلسلة قادری برزنجی بود در کرمانشاه و بخصوص در کردستان پیروان بسیاری پیدا کرد این سلسله در مناطق سنی نشین ایران دارای شاخه های متعدد است که از مهمترین آنها شاخة طالبانی قادری و مرجوع کنید بهسس آن ملامحمود زنگنه طالبانی کرکوکی (متوفی 1215) است. در دورة قاجاریه یکی از مشایخ این سلسله به نام شیخ عبیدالله (متوفی 1310) در ایران و در قلمرو عثمانی قیامی را بر ضد حکومتهای وقت رهبری کرد ولی سرانجام پس از سه سال مبارزه این قیامها با همکاری دولت ایران و ترکیه سرکوب شد و شیخ عبیدالله نیز زندانی و سپس به حجاز تبعید گردید . بسیاری از مشایخ سلسلة قادریه اهل کردستان عراق اند و برخی از آنها در هر دو سلسلة نقشبندیه و قادریه سمت ارشاد دارند. سلسلة خاکسار جلالی . این سلسله که نسب خود را به سلمان فارسی و از او به پیامبر اکرم می رساند همة مشایخ خود را نیز از مریدان و ملازمان ائمه علیهم السلام معرفی می کند. خاکساریها عرفایی مانند سیدمحمد گیسودراز تاج الدین زاهد گیلانی و سیدجلال الدین حیدر را از مشایخ خود می دانند و بخصوص برای شخص اخیر احترام بسیاری قائل اند و برخی او را سر سلسلة خاکسار جلالی می دانند. بزرگان این سلسله بیشتر در هند و ماوراءالنهر می زیستند. مشایخ خاکسار که در ایران به سر می بردند بر اثر سخت گیری اواسط تا اواخر صفویه به هند رفتند اما در اوایل قاجاریه یکی از مشایخ آنها به نام فتحعلی خان ملقب به غلام علیشاه هندی جلالی به بوشهر و سپس به شیراز رفت . پس از او کرم علیشاه به تهران آمد و مستوفی الممالک وزیر محمدشاه قاجار مرید وی شد و در ده ونک برای آنها خانقاهی ساخت. سلسلة خاکسار جلالی به دو دستة مهم تقسیم می شود: معصوم علی شاهی و غلامعلی شاهی . معصوم علی شاهی که در مشهد و اصفهان فعالیت داشته امروزه از رونق افتاده است و فعلا خاکساریه منحصر به غلامعلی شاهی است . آخرین شیخ بزرگ شاخة غلامعلی شاهی علی محمد ملقب به مطهرعلیشاه (متوفی 1361) بود. وی در بسیاری از شهرهای ایران خانقاه ساخت . مزار او در کنار مزار شیخ زاهد گیلانی در شیخانه در لاهیجان است مطهر علیشاه جانشینی معرفی نکرد و پس از او مشایخی که از وی اجازه داشتند در مناطق گوناگون به تبلیغ و ترویج این سلسله پرداختند. اهل حق . از این سلسله تا قرن ششم در کتب ملل و نحل و آثار صوفیان نامی نیست . گفته می شود که علت این امر سعی پیروان آنها در حفظ اسرار بوده است . آداب و عقاید این سلسله شبیه غالیان است . آنها معتقدند که حضرت علی علیه السلام اسرار خود را به حسن بصری انتقال داد و این اسرار به معروف کرخی رسید. برخی آغاز این سلسله را به قرن دوم می رسانند که در قرن هشتم شخصی به نام سلطان اسحاق * (سلطان صحاک / سحاک ) در منطقه ای کردنشین بین ایران و عراق به تجدید آن همت گماشت. برخی نیز سلطان اسحاق را مرجوع کنید بهسس این سلسله معرفی می کنند. طرفداران این سلسله بیشتر در استان کرمانشاه و لرستان و در برخی شهرها از جمله در تبریز و اسدآباد همدان و حوالی کرج (هشتگرد) و ماکو و میاندوآب کردستان زندگی می کنند.